|
|
|
نوشته شده در سهشنبه 18 فروردین 1394
بازدید : 477
نویسنده : story98
|
|
ارسال توسط: سید امیرحسین میرحق جو لنگرودی
معلم گفت : دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟ هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه ! معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند. پس چه کسی حمام می کند ؟! حالا پسرها می گویند : تمیزه ! معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد. وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟ یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه ! معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟ بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو ! معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد! شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟ هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است ! معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق ! و از دیدگاه هر کس متفاوت است !
نوشته شده در سهشنبه 18 فروردین 1394
بازدید : 442
نویسنده : story98
|
|
ﺭﻭﺯ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺑﻬﺪﺍﺷﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ی ﻫﻤﺮﺍﻫﺎﻥ ﺳﺎﻳﺖ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺗﺒﺮﻳﮏ ﻋﺮﺽ ﻣﻴﮑﻨﻢ.
نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین 1394
بازدید : 487
نویسنده : story98
|
|
Drinking Milk خوردن شیر
George was sixty years old, and he was ill. He was always tired, and his face was always very red. He did not like doctors, but last month his wife said to him, 'don’t be stupid, George. Go and see Doctor Brown.
جرج شصت ساله و مريض بود. او هميشه خسته بود، و صورت او هميشه قرمز بود. او از دكترها خوشش نميآمد، اما ماه گذشته همسرش به او گفت: احمق نشو، جرج. و برو پيش دكتر بروان
George said, 'No,' but last week he was worse, and he went to the doctor. Dr Brown examined him and then said to him, 'You drink too much. Stop drinking wine, and drink milk.'
جرج گفت: نه. اما هفتهي گذشته او بدتر شد و به دكتر رفت.دكتر بروان او را معاينه كرد و به وي گفت: شما خيلي مينوشيد. ديگر شراب ننوشيد، و شير بنوشيد.
George liked wine, and he did not like milk. 'I'm not a baby!' he always said to his wife. Now he looked at Dr Brown and said, 'But drinking milk is dangerous, doctor’.
جرج شراب دوست داشت و شير دوست نداشت. او هميشه به همسرش ميگفت: من بچه نيستم!.حالا به دكتر بروان نگاه كرد و گفت: اما دكتر، خوردن شير خطرناك است.
The doctor laughed and said, 'Dangerous? How can drinking milk be dangerous?’ 'Well, doctor,' George said, 'it killed one of my best friends last year.'
دكتر خنديد و گفت: خطرناك؟ خوردن شير چگونه ميتونه خطرناك باشه؟جرج گفت: درسته، دكتر، سال گذشته يكي از بهترين دوستانِ منو كشت
The doctor laughed again and said, 'How did it do that?' 'The cow fell on him,' George said.
دكتر دوباره خنديد و گفت: چطوري؟ (چطوري اين كارو كرد)جرج گفت: گاو افتاد روي اون.
نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین 1394
بازدید : 457
نویسنده : story98
|
|
یک بنده خدایی ، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب ، دعایی را هم زمزمه میکرد . نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت: - خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟ ناگاه ، ابرى سیاه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق ، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت : چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟ مرد ، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت : - اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !! از جانب خداى متعال ندا آمد که : - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم ، اما ، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید ته اقیانوس آرام را آسفالت کنم ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ . من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما ، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟ مرد ، مدتى به فکر فرو رفت ، آنگاه گفت : - اى خداى من ! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود بمن بفهمانى که زنان چرا مى گریند ؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟ صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى ، دو باندى باشد یا چهار باندى ؟؟
نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین 1394
بازدید : 466
نویسنده : story98
|
|
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست . وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟" و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی¸باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!" چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود ، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید.
من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه
نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین 1394
بازدید : 526
نویسنده : story98
|
|
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت . سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید. مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد . این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ." سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ )) مورچه گفت آری او می گوید : ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.
نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین 1394
بازدید : 436
نویسنده : story98
|
|
روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند. حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...
گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند.
آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟ آقا ی محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم.
ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند... گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند
نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین 1394
بازدید : 481
نویسنده : story98
|
|
تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا میکرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم میدوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمیآمد.. سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟ صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک میشد از خواب برخاست،کشتی میآمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسید: چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟ آنها در جواب گفتند: ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!!! آسان میتوان دلسرد شد هنگامی که بنظر میرسد کارها به خوبی پیش نمیروند، اما نباید امید را از دست داد زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج. دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که شاید علامتی باشد برای : فراخواندن رحمت خداوند. برای تمام چیزهای منفی که ما بخود میگوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد،
می گویی«این غیر ممکن است»، خداوند پاسخ می دهد «همه چیز ممکن است »، می گویی «هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»، می گویی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»، می گویی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من کافی است»، می گویی «من نمیتوانم مشکلات را حل کنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدایت خواهم کرد»، می گویی «من نمیتوانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر کاری را با من میتوانی به انجام برسانی»، می گویی«آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد « این ارزش پیدا خواهد کرد»، می گویی «من نمیتوانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را بخشیده ام»، می گویی «من میترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»، می گویی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار»، می گویی «من به اندازه کافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به یک اندازه ایمان داده ام»، می گویی «من به اندازه کافی باهوش نیستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»، می گویی «من احساس تنهایی میکنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترک نخواهم کرد»،
به دیگران نیز بگویید، شاید یکی هم اکنون احساس میکند که کلبه اش در حال سوختن است
نوشته شده در شنبه 15 فروردین 1394
بازدید : 426
نویسنده : story98
|
|
بگذارید مشکلی که علم با عیسی مسیح دارد را شرح دهم: استاد دانشگاه فلسفه که منکر وجود خداست، قبل از شروع کلاسش از یکی از دانشجوهای جدیدش می خواهد بایستد و بعد از او می پرسد: تو یک مسیحی هستی، درسته پسر؟ دانشجو جواب می دهد : بله استاد هستم. پس تو به خدا اعتقاد داری؟ مسلماً آیا خدا نیکوست؟ بله، مطمئناً او نیکوست. آیا خدا قادر است؟ آیا کاری می تواند انجام دهد؟ بله آیا تو انسان خوبی هستی یا شرور؟ کتاب مقدّس می گوید که شرور. استاد پوزخندی زده و می گوید: « آها، بله، کتاب مقدّس. » لحظه ای فکر می کند و ادامه می دهد: حالا اینجا سؤالی از تو دارم؛ فرض کن شخص مریضی اینجاست و تو می توانی او را درمان کنی. اگر می توانی اینکار را بکنی، آیا به او کمک می کنی؟ آیا تلاشت را می کنی؟ بله استاد، اینکار را می کنم. پس تو انسان خوبی هستی...! ولی من اینرا نمی گویم. چرا اینطور نگوئیم؟ تو اگر بتوانی، به یک بیمار یا معلول کمک خواهی کرد. بیشتر ما اینکار را می کنیم، اگر بتوانیم. امّا خدا نه! دانشجو جواب نمی دهد، پس استاد ادامه می دهد: او اینکار را نمی کند، می کند؟ برادر من یک مسیحی بود و از سرطان مرد، باوجود اینکه او دعا کرد و از مسیح خواست که او را شفا دهد. چقدر این عیسی شما نیکوست؟ ها؟ در این مورد چی داری بگی؟ دانشجو سکوت می ماند. استاد می گوید: نه نمی توانی، می توانی؟ او از لیوان روی میز جرعه ای آب می نوشد تا به دانشجو هم فرصتی داده باشد تا نفسی بکشد. استاد ادامه می دهد: بیا دوباره شروع کنیم مرد جوان؛ آیا خدا نیکوست؟ دانشجو می گوید: بله البته! شیطان چی؟ شیطان نیکوست؟ دانشجو بدون درنگ جواب می دهد: « خیر. » خوب، شیطان از کجا بوده است؟ منشأ آن از کجاست؟ دانشجو پاسخ می دهد: « خوب... از خدا... درسته، خدا شیطان را ساخته، اینطور نیست؟ حالا به من بگو پسر، آیا در این دنیا شرارت است؟ بله استاد شرارت در همه جاست، درسته؟ و خدا همه چیز را خلق کرده، درسته؟ بله پس چه کسی شرارت را خلق کرده؟ » استاد ادامه می دهد: اگر خدا همه چیز را خلق کرده، پس او شرارت را هم خلق کرده. چونکه شریر زنده است؛ و بر طبق این اصل که اعمال هر کس نشان دهندۀ شخصیت اوست، پس نتیجه می گیریم که خدا شرور است. استاد بدون اینکه اجازه دهد دانشجو پاسخ دهد، ادامه می دهد: آیا مریضی هست؟ آیا فساد هست؟ آیا نفرت هست؟ آیا زشتی هست؟ همۀ این چیزهای وحشتناک، آیا در این دنیا وجود ندارند؟ دانشجو پاسخ می دهد: « بله، وجود دارند. پس چه کسی آنها را خلق کرده؟ دانشجوی جوابی نمی دهد، پس استاد سؤالش را تکرار می کند: چه کسی آنها را خلق کرده؟ هنوز جوابی نیست. بعد استاد در جلوی کلاس چند قدم حرکت می کند و انگار که کلاس در سکوت هیپنوتیزم شده است. به دانشجوی دیگری می گوید: « بگو ببینم پسر، آیا تو به عیسی مسیح ایمان داری؟ دانشجو با صدای مطمئنی می گوید: بله استاد، ایمان دارم. مرد پیر از قدم زدن بازمی ایستد و می گوید: « علم می گوید که تو دارای حواس پنجگانه هستی تا دنیای اطرافت را تشخیص داده و مشاهده کنی. آیا تا حالا عیسی را دیده ای؟ نه استاد، تا حالا او را ندیده ام. به ما بگو تا حالا عیسی یت را شنیده ای؟ نه خیر استاد، تا حالا نشنیده ام. آیا براستی تا حالا عیسی یت را احساس کرده ای؟ چشیده ای؟ بوئیده ای؟ آیا تا حالا هیچگونه درک حسّی ای از او داشته ای؟ متأسفم، خیر استاد. و هنوز به او ایمان داری؟ بله. بر طبق اصول تجربی، قابل آزمایش، اثبات شدنی و توافق شده، علم می گوید که خدای شما وجود ندارد. به این چه پاسخی داری بدهی، پسر جان؟ دانشجو پاسخ می دهد: هیچی، من فقط به او ایمان دارم. استاد جواب می دهد: بله، ایمان ـ این همان مشکلی است که علم با خدا دارد. مدرکی ندارید، مگر ایمان. گرما وجود دارد؟ استاد جواب داده: « بله، گرما وجود دارد. آیا چیزی بعنوان سرما هم وجود دارد؟ بله پسر، سرما هم وجود دارد. نه وجود ندارد. استاد با نشان دادن علاقه اش بطرف دانشجو نگاه می کند و کلاس ناگهان غرق در سکوت می شود. دانشجو شروع به توضیح می کند: شما می توانید گرمای زیاد، بیشتر، بالا، بسیار بالا، نامحدود، ناچیز و کم داشته باشید و یا حتی محیطی فاقد گرما داشته باشید. امّا چیزی بنام " سرما" نداریم. ما می توانیم تا 458 درجه فارنهایت زیر صفر، گرما را پایئن ببریم؛ ولی پائین تر از آن نمی توانیم. چیزی بعنوان سرما وجود ندارد، در غیراینصورت ما می توانستیم پائین تر از 458 درجه برسیم. هر شخص و یا شیء زمانی قابل مطالعه است که یا از خود انرژی داشته باشد و یا از خود انرژی ساطع کند؛ و گرما چیزی است که باعث می شود که هر چیزی یا انرژی داشته باشد و یا از خود انرژی ساطع نماید. صفر مطلق (485 ـ فارنهایت ) جائیست که گرما دیگر وجود ندارد. می بینید آقا که سرما کلمه ایست که ما استفاده می کنیم تا عدم حضور گرما را با آن شرح دهیم. ما سرما را نمی توانیم اندازه بگیریم. گرما را در واحدهای گرمایی اندازه می گیریم، چون گرما انرژی است. سرما متضاد گرما نیست آقا، بلکه عدم حضور آن است. در سکوت کلاس خودکاری به زمین می افتد، مانند صدای چکشی به گوش می رسد دانشجو ادامه می دهد: تاریکی چی استاد، آیا چیزی بنام تاریکی وجود دارد؟ استاد بدون مکث جواب می دهد: بله، اگر تاریکی وجود ندارد، پس شب چی می تواند باشد؟ شما دوباره اشتباه می کنید آقا. چیزی مانند تاریکی وجود ندارد؛ آن نیز عدم حضور چیزیست. شما می توانید نور کم، معمولی، زیاد و چشمک زن داشته باشید. اما وقتی بطور ممتد و مطلق نور نداشته باشید، آنگاه چیزی ندارید، مگر چیزی که به آن " تاریکی" گفته می شود. اینطور نیست؟ این معنی است که ما برای تعریف آن کلمه از آن استفاده می کنیم. در حقیقت تاریکی وجود ندارد، در غیر اینصورت شما می توانستید تاریکی را تاریک تر کنید. درسته؟ استاد به او لبخندی می زند و می گوید: این ترم، ترم خوبی خواهد بود. حالا بگو ببینم مرد جوان، چه نتیجه ای از این حرفها می خواهی بگیری؟ بله استاد، منظور من این است که فرضیات فلسفی شما برای شروع بحث دارای نقص هستند و بنابراین نتیجه گیریهای شما هم نادرست خواهند بود. صورت استاد نمی تواند تعجبش را مخفی کند. نقص. می توانی توضیح دهی چگونه؟ دانشجو توضیح می دهد که : شما از فرضیۀ همذاتی استفاده کردید. شما بحث می کنید که زندگی هست، مرگ هم است؛ خدای نیک و خدای بد. شما خدا را مانند یک چیز متناهی می بینید. چیزی که می توانیم آنرا اندازه بگیریم. آقا، علم حتی نمی تواند یک تفکر را شرح دهد. از الکتریسیته و مغناطیس استفاده می کند، بدون اینکه حتی آنها را ببیند و کاملاً بفهمد. اگر مرگ را متضاد حیات درنظر بگیریم، آنگاه این حقیقت را فراموش کرده ایم که مرگ نمی تواند مانند چیزی که قائم به ذات است، وجود داشته باشد. مرگ متضاد حیات نیست، بلکه عدم حضور آن است. حالا استاد بگوئید که آیا به دانشجوهای خود تعلیم می دهید که آنها از میمونها تکامل یافته اند؟ اگر منظورت پروسۀ تکامل است، باید بگویم بله مرد جوان. آیا تا حالا سیر تکامل را با چشمان خود دیده اید، آقا؟ استاد با لبخندی سرش را به نشانۀ نه تکان می دهد و می داند که بحث به کدام جهت می رود و می گوید: یک ترم عالی خواهیم داشت در حقیقت. از آنجا که در حقیقت هیچکس روند تکامل را در عمل ندیده و نمی تواند ثابت کند که حتی روندی است که در حال حرکت است؛ آیا شما عقیدۀ خود را تدریس نمی کنید استاد؟ آیا شما الآن بجای یک عالم یک واعظ نیستید؟ در کلاس بلوایی آغاز می شود. دانشجو ساکت می شود تا که هیاهو بخوابد. در مورد نکته ای که به دانشجوی دیگر گفتید، دوست دارم در این مورد برای شما مثالی بیاورم. دانشجو روبه کلاس کرده و می پرسد: آیا اینجا کسی هست که تا بحال مغز استاد را دیده باشد؟ یکدفعه کلاس غرق در خنده می شود. آیا تا حالا کسی صدای مغز استاد را شنیده؟ آنرا احساس کرده؟ بوئیده و یا لمس کرده؟ به نظر کسی اینکار را نکرده؛ پس با همۀ احترامی که نسبت به شما قائلم، بر طبق اصول تجربی، قابل آزمایش، اثبات شدنی و توافق شده، علم می گوید که شما مغز ندارید. پس اگر علم می گوید که شما مغز ندارید، ما چگونه به تدریس شما اعتماد کنیم، آقا؟ کلاس در سکوت فرو می رود و استاد با صورتی که نمی توان احساسش را درک کرد به دانشجو خیره شده است. ناگهان این سکوت که به نظر مدت زیادی طول کشیده با صحبت استاد پیر شکسته می شود: فکر می کنم که اینها را بایستی با ایمان بپذیریم. حالا قبول کردی که ایمان وجود دارد و در واقع همراه با زندگی ایمان هم وجود دارد. دانشجو ادامه می دهد: حالا استاد، چیزی بنام شرارت وجود دارد؟ استاد حالا کمی مردد پاسخ می دهد: البته که وجود دارد؛ آنرا هرروزه می بینیم. آنرا در کارهای غیر انسانی نسبت به انسانها می توان دید. آن در تمام جرایم و خشونتهای بسیار این دنیا مشاهده می شود. اینها چیزی نیست مگر تبلور شرارت. دانشجو اینطور پاسخ می دهد: شرارت به خودی خود وجود ندارد. شرارت به سادگی عدم حضور خداست؛ مثل سرما و تاریکی. شرارت لغتی است که انسان برای عدم حضور خدا در دنیا بکار می برد. خدا شرارت را خلق نکرده؛ شرارت نتیجۀ نداشتن محبت خدا در قلب انسانها است. مثل سرمایی است که وقتی گرما می رود، می آید و یا تاریکی که وقتی نور نیست، می آید. استاد در روی صندلی خود می نشیند.
نوشته شده در شنبه 15 فروردین 1394
بازدید : 499
نویسنده : story98
|
|
ارسال توسط: سید امیرحسین میرحق جو لنگرودی
خنگول در یک آزمون هوش که جایزه ی کلانی داشت شرکت کرد . سوالات مسابقه به شرح زیر بود :
1- جنگ 100 ساله چند سال طول کشید ؟ الف) 116 سال ب) 99 سال ج) 100 سال د) 150 سال خنگول از این سوال بدون دادن جواب عبور کرد!
2- کلاه پانامایی در کدام کشور ساخته میشود ؟ الف) برزیل ب) شیلی ج) پاناما د) اکوادور خنگول از دیگران کمک خواست!
3- زعفران اسپانیایی در کجا تولید می شود؟ الف) ایران ب) پرتغال ج) اسپانیا د) آلمان خنگول آتش گرفت!
4- مردم روسیه در کدام ماه انقلاب اکتبر را جشن می گیرند ؟ الف) ژانویه ب) سپتامبر ج) اکتبر د) نوامبر خنگول از مراقب امتحان کمک خواست!
5- کدام یک از این اسامی ، اسم کوچم شاه جورج بود ؟ الف) مایکل ب) آلبرت ج) جورج د) مانویل خنگول این سوال را با فحش جواب داد!
6- نام اصلی جزایر قناری واقع در اقیانوس آرام از چه منبعی بر گرفته شده است؟ الف) کانگورو ب) توله سگ ج) قناری د) موش صحرایی خنگول از خیر جایزه گذشت!
حال به جواب سوالات توجه کنید : اگر شما به هوش خنگول می خندید و این طور می اندیشید که جواب هر سوال گزینه ی (ج) است به پاسخنامه دقت کنید: 1- جنگ های 100 ساله از سال 1337 تا 1453 به مدت 116 سال طول کشید . 2- کلاه پانامایی در کشور اکوادور ساخته می شود . 3- سازنده ی زعفران اسپانیایی که در تمام جهان معروف می باشد،ایران است!(زعفران ایران به اسپانیا صادر میشود و در آن جا اسپانیایی ها آن را بسته بندی میکنند و به اسم زعفران با کیفیت اسپانیایی به تمام جهان می فروشند!) 4- انقلاب اکتبر روسیه در ماه نوامبر جشن گرفته می شود . 5- نام کوچک شاه جورج ، آلبرت بود که در سال1936 او نام کوچک خود را تغییر داد . 6- در زبان اسپانیایی CANARIA INSULARIA به معنی جزایر توله سگ هاست!
|
|
|