پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
ﻋﺸﻖ ﺩﺭ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ
نوشته شده در پنج‌شنبه 13 فروردین 1394
بازدید : 430
نویسنده : story98

از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بیپایانی را ادامه می دادند.

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.

یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.

در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم...»

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت.

بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند.

همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.»

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.»

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.




ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﻟﻄﻔﺎ
نوشته شده در پنج‌شنبه 13 فروردین 1394
بازدید : 474
نویسنده : story98

خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم.
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم.

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود “اطلاعات لطفا” بود، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد. انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم. تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفا.
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات. “انگشتم درد گرفته…” حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد.
پرسید مامانت خانه نیست؟
گفتم که هیچکس خانه نیست.
پرسید خونریزی داری؟
جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید: دستت به جا یخی می رسد؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفا تماس می گرفتم.
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست. سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد.
او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم. روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عموما بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم.
پرسیدم: چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی می کنند عاقبتشان این است که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند؟
فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم… دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم. وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم. احساس می کردم که “اطلاعات لطفا” چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد.
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفا!
صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم: پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت : تو هم می دانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟
گفت: لطفا این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم. یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات.
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید: دوستش هستید؟
گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی.
گفت: متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت: صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند:
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند… خودش منظورم را می فهمد.




ﺍﺛﺮ ﺍﻧﮕﺸﺖ
نوشته شده در پنج‌شنبه 13 فروردین 1394
بازدید : 480
نویسنده : story98

پسر عموی بزرگم خانه ای را خرید و آن را بازسازی کرد. آن خانه در سال ۱۸۷۰ ساخته شده بود و از اوایل ۱۹۹۰ تا به حال کسی در آن اقامت نداشت، یعنی درست از همان زمانی که مالکش یک پزشک بود و درگذشت. مطب و داروخانه آن دکتر در پشت خانه واقع شده بود. یک سوئیت سرایداری هم کنار خانه قرار داشت.

از قرار معلوم یکی از پسرهای دکتر به دختر جوان سرایدار پیشنهاد ازدواج می دهد، ولی دکتر مخالفت کرده و در نتیجه دختر بیچاره خودش را پایین پله های سالن حلق آویز می کند. آن زمان رسم بود که بعد از مرگ هر شخص در خانه، تا مدتی روی تمام آینه ها و ساعت ها پارچه ای تیره می انداختند تا ارواح مرده ها در آنها گیر نیفتند ولی از قرار معلوم دکتر از آن رسم بی خبر بود. پسر عموی من نیز که از دکوراسیون خانه خیلی خوشش آمده بودُ در مدل مبلمان و تابلوها و آینه ها تغییری ایجاد نکرد. زمانی که در ایام کریسمس من به همراه برادر کوچکم و پسرعموهای دیگر به دیدن آنجا رفتیم، آینه ای زیبا مقابل راه پله توجه مرا به خود جلب کرد. در حالی که به دقت و از نزدیک آن آینه را تماشا می کردم، متوجه شدم که چند اثر انگشت روی آن به چشم می خورد. من با آستین لباسم سعی کردم که آن لکه ها را پاک کنم ولی در کمال حیرت و ناباوری متوجه شدم که اثر انگشت به خورد آینه رفته است و پاک نمی شود! این تنها پدیده عجیب و غریب و غیر عادی در آنجا نبود.

هنگامی که در سالن می نشستم و همه کنار هم بودیم، به وضوح صدای آهسته موسیقی و قدم های سبک یک زن یا مرد را می شنیدیم. اگر چه واضح نبود که چه حرفهایی زده می شود ولی به هر حال صدایی خشمگین یا غضبناک نبود، در واقع می توانم بگویم که آن سر و صداها خیلی هم دلنشین و خوشایند بودند. هر وقت که به سمت صدا می رفتم، ناگهان صداها قطع می شدند. ولی در بالای راه پله حقیقتا حضور نحس و شرارت بار شخصی را احساس می کردم، نه فقط در یک قسمت ، بلکه در تمام قسمت های بالای خانه.

اگرچه من هم پسر عمویم را دوست دارم و هم خانه جدیدش را ولی فقط زمانی به آنجا می روم که مجبور باشم! راستش از طبقه بالای آنجا وحشت دارم.من یک دختر ۱۶ ساله بی باک و شجاع هستم، هیچ گاه از سواری در ترن های خطرناک هوایی ترسی به خود راه نمی دهم و با رضایت خاطر به تماشای فیلم های جنایی و ترسناک می نشینم ولی اعتراف می کنم که از آنجا می ترسم.

مادرم هنوز حرفهایم را باور نمی کند و به نظرش دیوانه شده ام، اگر چه خود او هم صدای قدم ها را می شنود و اثرات انگشت را روی آن آینه می بیند!




ﺗﺒﺮﻳﮏ ﺭﻭﺯ ﻃﺒﻴﻌﺖ
نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین 1394
بازدید : 825
نویسنده : story98

ﺭﻭﺯ ﻃﺒﻴﻌﺖ و ﺳﻴﺰﺩﻩ ﺑﺪﺭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ی ﺍﻳﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎﯼ ﻋﺰﻳﺰ ﺗﺒﺮﻳﮏ ﻋﺮﺽ ﻣﻴﮑﻨﻢ.
ﺍﻣﻴﺪ ﻭﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﻫﻤﺘﻮﻥ ﺧﻮﺵ ﺑﮕﺬﺭﻩ.




The Botterfly ( ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ )
نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین 1394
بازدید : 459
نویسنده : story98


The Butterfly
پروانه

A small crack appeared on a cocoon. A man sat for hours and watched carefully the struggle of the butterfly to get out of that small crack of cocoon. Then the butterfly stopped striving.

شکاف کوچکی بر روی پیله کرم ابریشمی ظلاهر شد. مردی ساعت ها با دقت به تلاش پروانه برای خارج شدن از پیله نگاه کرد. پروانه دست از تلاش برداشت.

It seemed that she was exhausted and couldn’t go on trying. The man decided to help the poor creature. He widened the crack by scissors. The butterfly came out of cocoon easily, but her body was tiny and her wings were wrinkled.

به نظر می رسید خسته شده و نمی تواند به تلاش هایش ادامه دهد. او تصمیم گرفت به این مخلوق کوچک کمک کند. با استفاده از قیچی شکاف را پهن تر کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد ، اما بدنش کوچک و بال هایش چروکیده بود.

The man continued watching the butterfly. He expected to see her wings become expanded to protect her body. But it didn’t happen! As a matter of fact, the butterfly had to crawl on the ground for the rest of her life, for she could never fly.

مرد به پروانه همچنان زل زده بود . انتظار داشت پروانه برای محافظت از بدنش بال هایش را باز کند. اما این طور نشد. در حقیقت پروانه مجبور بود باقی عمرش را روی زمین بخزد، و نمی توانست پرواز کند.

The kind man didn’t realize that God had arranged the limitation of cocoon and also the struggle for butterfly to get out of it, so that a certain fluid could be discharged from her body to enable her to fly afterward.

مرد مهربان پی نبرد که خدا محدودیت را برای پیله و تلاش برای خروج را برای پروانه بوجود آورده. به این صورت که مایع خاصی از بدنش ترشح می شود که او را قادر به پرواز می کند.

Sometimes struggling is the only thing we need to do. If God had provided us with an easy to live without any difficulties then we become paralyzed, couldn’t become strong and could not fly.

بعضی اوقات تلاش و کوشش تنها چیزی است که باید انجام دهیم. اگر خدا آسودگی بدون هیچگونه سختی را برای ما مهیا کرده بود در این صورت فلج می شدیم و نمی توانستیم نیرومند شویم و پرواز کنیم.




ﻋﺪﺍﻟﺖ و ﻟﻄﻒ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ
نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین 1394
بازدید : 479
نویسنده : story98

زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل ؟
داوود (ع) فرمود : خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.
سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى ؟
زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم ریسندگى مى کنم ، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .
هنوز سخن زن تمام نشده بود که در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى .
حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است.




ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻳﮏ ﺗﺼﻤﻴﻢ
نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین 1394
بازدید : 495
نویسنده : story98

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرشلودویگ فوت شد، روزنامه ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترعدینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامه اش را آورد. جمله های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه ای برای صلح و پیشرفت های صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه های فیزیک و شیمی نوبل و ... می شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!
ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است




ﺟﺮﻳﻤﻪ
نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین 1394
بازدید : 491
نویسنده : story98

اولین اشتباهی که دختربچه مرتکب شد، پاره کردن ورق های کتابش بود . بنابراین ما ـ من و زنم ـ قانونی وضع کردیم که به ازای پاره کردن هر ورق کتاب، بچه به اجبار، چهار ساعت در اتاقش تنها بماند، پشت درِ بسته.در ابتدای ماجرا، روزی که دختربچه ورق کتاب را پاره کرده بود، قانون به شکل عادلانه ای اجرا شد؛ اگر چه گریه کردن ها و جیغ زدن های او از پشت در اعصاب خردکن بود.ما ـ من و زنم ـ استدلال کردیم این بهایی است که باید بپردازیم، یا دست کم، قسمتی از بهایی است که باید بپردازیم .
اما بعد، همان طور که مشت زدن های بچه به در بیش تر شد، او تصمیم گرفت دو صفحه از کتابش را در یک لحظه پاره کند . به این ترتیب باید هشت ساعت در اتاقش زندانی می شد؛ و به طور طبیعی، داد و فریاد ها و اعصاب خردکنی اش هم دو برابر می شد. دختربچه مصرانه می خواست به رفتارش ادامه بدهد. همان طور که روزها می گذشت، یک بار که بچه چهار صفحه از کتابی را پاره کرده و شانزده ساعتِ متوالی در اتاق زندانی بود، زنم سعی کرد با ایما و اشاره، در حالی که غصه می خورد، پادرمیانی کند تا بچه زندانی نشود؛ اما من فکر کردم اگر قانونی وضع کردی باید روی آن ایستادگی و پافشاری کنی، وگرنه آن ها ـ زنم و بچه ـ الگوی غلطی از این عمل می گیرند.

بچه حدود پانزده یا شانزده ماه به همین منوال عمل کرد. بیش تر وقت ها، بعد از یک عالمه جیغ زدن به خواب می رفت، که جای شکر داشت. اتاقش خیلی قشنگ بود؛ صدتایی عروسک داشت، با یک اسب چوبی متحرک و حیواناتی که با پنبه پر شده بودند . خیلی از این چیزها مال این بود که آدم با آن ها سرش را گرم کند . تازه، می توانست خودش را با پازل مشغول کند، که هم بازی بود، هم عاقلانه و بهتر از وقتش استفاده می کرد. با همه ی این ها، متاسفانه وقتی که در را باز می کردیم، می دیدیم بازهم ورق کتاب ها را پاره کرده و به این خاطر، کاملا منصفانه و دقیق، ساعات جریمه بابت هر ورق را به جمع نهایی اضافه می کردیم.
اسم بچه "بورن دانسین" بود. ما ـ من و زنم ـ تکه کاغذهایی به رنگ شرابی، قرمز، سفید و آبی بهش دادیم تا سرگرم شود؛ حتا سعی کردیم به او یاد بدهیم چه طور می شود با آن ها چیزهای کاغذی درست کرد، اما فایده نداشت.دخترک واقعا ناقلا بود. گاهی که به اتاق سر می زدیم ـ وقت هایی که جریمه نداشت و آن جا نبود ـ کتاب های ولو شده روی کف اتاق را باز می کردیم.

در نگاه اول، از پهلو که نگاه می کردی، چیزی نمی دیدی. کتاب عادی بود و وضع، فوق العاده و عالی به نظر می آمد؛ بیش تر که دقت می کردی متوجه می شدی گوشه ی بعضی ورق ها پاره شده، بدون این که خودِ صفحه کنده شده باشد. می شد خیلی راحت از این اتفاق ساده صرفنظر کرد؛ اما معلوم بود بچه، به عمد، خواسته همه ی ماجرا را بی اهمیت جلوه بدهد؛ یا حتا بدتر، به ما دهن کجی کند. تصمیم گرفتم تعداد این صفحه ها را هم جمع بزنم و تنبیه مقرر را اعمال کنم.
زنم گفت شاید ما بیش از حد سختگیری کرده ایم و همین باعث شده بچه خودش را ببازد و اعتماد به نفسش را از دست بدهد. به او خاطرنشان کردم بچه باید یک عمر زندگی کند، مجبور است در جامعه با دیگران برخورد داشته باشد، در جامعه ای پر از قاعده و قانون. اگر ما نتوانیم رودررویی با قوانین را، قاعده ی بازی را بهش یاد بدهیم، هیچ کاری برایش نکرده ایم. شخصیتش را نساخته ایم. همین باعث انزوا و طرد او از طرف جامعه می شود.
طولانی ترین زمانی که بچه در اتاقش زندانی شد، هشتاد و هشت ساعت بود؛ و این قضیه وقتی تمام شد که زنم با دیلم، لنگه ی در را از لولا درآورد در حالی که بچه هنوز دوازده ساعت به ما بدهکار بود، چون بیست و پنج ورق را پاره کرده بود. من لنگه ی در را جا انداختم و قفلی به آن اضافه کردم تا فقط وقتی باز شود که یک کارت مغناطیسی در شکاف آن قرار بگیرد. کارت مغناطیسی را پیش خودم نگه داشتم. اما انگار مسائل اصلاح شدنی نیست.

بعد از پایان مدت جریمه، وقتی بچه از اتاق بیرون آمد، مثل گلوله ای که از جهنم بیرون می پرد، به سوی نزدیک ترین کتاب دوید و شروع کرد مشت مشت ورق هایش را بکند. به طور میانگین، در هر ده ثانیه، سی و چهار ورق از کتاب روی کف اتاق می افتاد؛ به اضافه ی جلد آن که وقتی روی زمین افتاد توانستم اسمش را بخوانم: "شب به خیر ماه"ّ غصه ام شد. وقتی تعداد ورق هایی که بچه در پنج دقیقه پاره کرد حساب کردم، معلوم شد او باید پنج ماه و بیست روز و چند ساعت در اتاقش زندانی شود. در این صورت، رنگ و رویش را از دست می داد و تا مدت ها نمی توانست به پارک برود. به نظرم ما، کم یا زیاد، با یک بحران اخلاقی روبه رو بودیم.
من مسئله را با اعلام این که پاره کردن کتاب ها کار درستی بوده حل کردم. علاوه بر این، اعلام کردم پاره کردن ورق کتاب ها در گذشته هم کار درستی بوده. برای پدر بودن همین کافی است؛ این که بتوانی به موقع، مثل مهره ی شطرنج، جا به جا بشوی و تغییر موضع بدهی، با یک حرکت طلایی.
حالا ما ـ من و بچه ـ با خوشحالی، پهلو به پهلوی هم، می نشینیم کف اتاق، صفحه ی کتاب ها را پاره می کنیم؛ وبعضی وقت ها، در خیابان که راه می رویم، فقط محض خنده، شیشه ی جلو یک اتومبیل را با کمک هم خرد می کنیم.




ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﺟﻬﺎﻥ
نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین 1394
بازدید : 460
نویسنده : story98

اگر در درک شرایط فعلی اقتصادی جهان مشکل دارید ممکن است داستان زیر به شما کمک کند:

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی ها هم که دیدند اطراف شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۱۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون ها روستایی ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۲۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای شان رفتند.

این بار پیشنهاد به ۲۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون ها آن قدر کم شد که به سختی می شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۵۰ دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به ۳۵ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۵۰ دلار به او بفروشید.» روستایی ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول های شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون!...




ﺍﺗﺎﻕ ﺷﻤﺎﺭﻩ 13
نوشته شده در سه‌شنبه 11 فروردین 1394
بازدید : 975
نویسنده : story98

اثر پال واگنر
مترجم: هادی محمدزاده

آخرهای بعد از ظهر یک روز جمعه بود ، و "رزا “ که تازگی ها، با خانواده اش به “دیتون” نقل مکان کرده بودند برای ثبت نام وارد دبیرستان جدیدش شد. مدرسه بزرگ قدیمی ، خشک و بیروح به نظر می آمد . پیچکهای چسبان ، که بر لبه های بام رشد کرده بود بین پنجره ها و خشتهای پوسیده دیوارها ، جدایی انداخته بود . آت آشغالها و ته سیگارها ، سطح باغچه های محصور محوطه را, پوشانده بود. هیچ دانش آموزی در حیاط به چشم نمی خورد . و راهروهای داخل دبیرستان نیز خلوت و تقریبا همه ی کلاسها خالی بود. اما هنوز دفترداران ، سر کارشان بودند. کارمند زن میانسالی به او کمک کرد تا فرمهای ثبت نام را پر کند، و چندی نگذشت که از چاپگر رایانه ، فرم چاپی جدول برنامه کلاسی را تحویلش داد.

- " اینو گمش نکن" این را زن به او خاطر نشان کرد و ادامه داد :
- شماره ی کلاست 12 است، اولین کلاست همین جاست که در ضمن سالن اجتماعات و حضور و غیاب نیز هست."

“رزا “ از او تشکر کرده و دفتر را ترک کرد. با خود اندیشید :
دوست دارم بفهمم این کلاس شماره ی 12 چگونه جایی است. همان جایی که دوشنبه آینده باید به اندازه کافی عجله کنم تا به خاطر غیبت و تأخیر، در آنجا مورد مؤاخذه قرار نگیرم .

در راهروهای خلوت شروع به پرسه زنی کرد و صدای تلق تلق گامهایش ، بر سنگفرشِ تهِ راهرو منعکس می شد .سر انجام، در آخرین نقطه سالن, مقابل کلاسی که شماره 12 زیر دریچه آن, چاپ شده بود، توقف کرد. برای لحظه ای از شیشه ی دریچه، داخل کلاس خالی را با دقت نگاه کرد .کلاس در طرف آفتاب گیر ساختمان، قرار نگرفته بود اما به خاطر پنجره های زیادش ،به اندازه کافی روشن بود.با خودش گفت : اگر بتوانم نیمکتی در عقب کلاس برای خودم دست و پا کنم, خیلی خوب می شود

رویش را که از کلاس 12 برگرداند,متوجه نور آفتاب شد که بر یکی از اتاقهای راهرو, پخش شده بود . شماره ی 13 به صورت چاپی روی در خود نمایی می کرد. چند گام جلو رفت و داخل را نگاه کرد میز معلم, میان او و روشنی پنجره فاصله ایجاد کرده بود. مردی روی میز قوز کرده بود، ظاهرا داشت اوراقی را نمره گذاری می کرد. به روشنی نمیتوانست مرد را ببیند. مرد یک وری بود و نوری که از پشت سرش می تابید, طرح کلی از او به دست نمی داد. انگار نیمرخش در سایه ای سیاه قرار داشت “ُرزا “ اصلا نمی توانست ویژگی های صورتش را تشخیص دهد اما چیزی که مشخص بود این بود که روی ورقه ها متمرکز شده و داشت به آنها نمره می داد .ناگهان, سرش را به طور غیر منتظره ای برگرداند . این حرکت “ُرزا “ را غافلگیر کرد و در جا خشکش زد ، و همچنان به آن طرح تاریک, که فکر می کرد صورت مرد است خیره ماند. نمیتوانست چشمهایش را ببیند. فورا از جلوی در کنار رفت چنین انگاشت که شاید خطای دید, بوده است .شاید او بیرون را نگاه می کرده و من فکر کرده ام به طرف من چرخیده است. نگاه آخر را به در شماره 13 انداخت و می خواست آنجا را ترک کند همین که رویش را بر گرداند با پیرمردی که در سکوت کامل به سمتش می آمد بر خورد کرد.مرد مسن ,لباس کار خرمایی رنگی به تن داشت و بالای جیب پیراهنش , کلمه ی "سرایدار" دوخته شده بود. در یک دستش چوب زمین شوی رنگ و رو رفته ای بود و در دست دیگرش, یک دسته ورقه یادداشت.

در حالی که با چشمهای کبود گودش به دختر خیره شده بود گفت :
- کنار این اتاق نپلکید!

“رزا “ بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند با عجله به سمت پایین راهرو به راه افتاد. با واقعه ی اعجاب آوری روبرو شده بود.



دوشنبه ی موعود فرا رسید و رزا این واقعه را از یاد برد. حالا او داشت با دوست و هم محله ای اش “ مرسدس “ , به سمت مدرسه می رفت.

- اولین کلاس من در اتاق شماره 12 تشکیل می شود وقتی برای ثبت نام رفته بودم سر و گوشی آنجا آب دادم.

- اون اتاق خانم "پریبل" است. آدم بسیار کوشایی است.

- من که اونو اونجا ندیدم اما معلمی در اتاق شماره 13, و یک ماجرای عجیب ...

“ مرسدس “ حرفش را قطع کرد
- اصلا اتاقی به این شماره وجود ندارد

“ ُرزا “ تاکید کرد
-ولی من با چشم خودم شماره 13 را روی در اتاق دیدم

- اشتباه می کنی به دلایل آشکاری , هیچ اتاقی با شماره 13 وجود ندارد

“ ُرزا “ اندیشید:
چه دلایل آشکاری !؟شاید به این دلیل که اعتقاد بر این است که شماره 13 بد یمن است ؟اما این عقیده حالا قدیمی شده است.

“ ُرزا “ حرفش را پی گرفت :
پس از مدتی مرد سرایداری پیدایش شد. آدمی جا افتاده و کاملا مسن . به من گفت که دیگر جلوی آن اتاق نپلکم

“ مرسدس “ با صدای بلند در حالی که می خندید گفت :
این حرفها شبیه حرفهای پیترز پیر است . او یک خل و چل به تمام معنا است سال قبل به این دلیل که به دانش آموزان گفته بود روحی در مدرسه وجود دارد که به اوراق امتحانی نمره می دهد و اگر شما کارتان را درست انجام ندهید روح به سراغتان خواهد آمد ، رفت و آمدش را به مدرسه محدود کردند، پیترز پیر ادعا می کرد که این وظیفه را به روح خودش محول کرده است.

"مرسدس " پس از گفتن این جملات , به طرز تمسخر آمیزی خنده سر داد .اما نیم لبخندی هم بر لبان “رزا “ نیامد.

“ مرسدس “ ادامه داد :
- از وقتی که مدرسه ساخته شده است پیترز آنجا بوده است. پیترز پیر ,دیگر حالا گوشه گیری اختیار کرده است جدای دیوانه بودنش, او الان باید 80, 90 سال داشته باشد در ضمن قلبش هم بیمار است . چند ماه پیش , به گروه نجات ,تلفن زده بودند که بیایند او را به هوش بیاورند

همچنان که “ مرسدس “ به گفته هایش ادامه می داد احساس بدی , به "رزا “ دست داده بود و مو بر تنش راست شده بود وقتی به مشاهداتش در اتاق شماره 13 و رویارویی اش با آن سرایدار پیر فکر می کرد , اروح و اشباح در نظرش ,متجسم می شدند. این وقایع برایش خیلی نامأنوس بود دیگر کاملا مطمئن شده بود که این قضایا حقیقت داشته است. همین که به مدرسه رسیدند از “ مرسدس “ جدا شد و با عجله به سمت کلاس درسش دوید.. حالا راهروها شلوغ و پر جنب جوش بود. وقتی به قسمتی که اتاق شماره 12 در آنجا قرار داشت رسید به خاطر جمعیت متراکم دانش آموزان , در سالن جای سوزن انداختن نبود همین که داشت راهش را به سمت کلاسش کج می کرد نگاهی یه سرتاسر سالن انداخت دانش آموزان دیگر جلوی دیدش را سد کرده بودند اما او می توانست در اتاق شماره 13 را ببیند. با یک حرکت ناگهانی تغییر مسیر داد و به جای اینکه به سمت کلاس خودش برود به سمت آن در حرکت کرد.

حالا مسیر خلوت شده بود و تنها چند یارد میان او و در, فاصله بود "رزا" مات و مبهوت خیره مانده بود. هیچ شماره ای بر در دیده نمی شد! همچنین شیشه ی آن از داخل سیاه شده بود. دیدن داخل اتاق کاملا غیر ممکن بود. به نظر می رسید که قلب "رزا" تند تند شروع به زدن کرده است. با عصبانیت چشمهایش را روی هم گذاشت و سپس دستگیره ی در آزمایش کرد در باز نمی شد . قفل بود.

- اینجا فقط انباری است نمی توانید داخل شوید
این را پسری که از آنجا در حال عبور بود به او خاطر نشان کرد .

"رزا" درمانده و ملول به در بی عنوان, خیره مانده و حیرت کرده بود .
- چه باید بکنم ؟

کمی احساس ترس می کرد .برگشت و به سمت اتاق شماره 12 به راه افتاد.به نفس نفس افتاده بود در قسمت انتهای سالن , همان سرایدار پیر "پیترز" ایستاده بود و چشمهای نافذ سیاهش را به او دوخته بود.عجیب بود که مثل دفعه قبل , خصمانه به نظر نمی رسید اما تشویش انگیز بود چینهای عمیق صورت کبود مرگ بارش , رعشه سردی به اندام او انداخته بود به سرعت، وارد اتاق شماره 12 شد و خودش را روی اولین نیمکت خالی یله داد.

“رزا “ بقیه روز را از رفتن به آن قسمت مدرسه که اتاق شماره دوازده در آن قرار داشت اجتناب کرد. اما پس خوردن زنگ پایانی مدرسه , او مجبور بود حدود نیم ساعتی را با معلم ساعت ششم اش به بحث در مورد تکالیفی که قرار بود به او محول شود , بگذراند. ناخواسته , به سمت آن راهروی وحشتناک کشانده شد. مثل اینکه نیرویی عظیم تر از ترس , مجبورش می کرد برود. با هر قدمی که بر می داشت بر ترس و وحشتش افزوده می شد راهروها حالا خلوت بودند و او کاملا تنها بود. وقتی تا انتهای سالن پیش رفت ناگهان "پیترز", همان سرایدار پیر پیدایش شد و جلوی او به زمین افتاد. زمین شویش به یک طرف و کاغذهای دستش, به سمت دیگری پرت شد.

“ رزا “ ,عجولانه و در یک حرکت واکنشی, و بدون آنکه بداند چه می کند دولا شد و شروع به جمع کردن کاغذها کرد.
ناگهان سرایدار پیر مچ دستش را گرفت. " رزا “ با یک جیغ , به صورتش نگاه کرد. چشمهای سیاه پیرمرد , باز بود و به کاغذهایی که او جمع آوری کرده بود می نگریست. سپس چشمانش را به آرامی برای رساندن پیامی به سمت او چرخاند به نظر می رسید که می گوید: :
میدانی که چکار باید بکنی!

ناگهان چشمانش را به سمت دیگر چرخاند. چشمهای پیرمرد بسته شد و لبهایش نفس مرگ کشید. “ رزا “ به دست دیگر پیرمرد نگاه کرد و متوجه کلیدی زیر آن شد. در حالی که انگشتانش می لرزید آن را برداشت و برچسب آن را خواند:
اتاق شماره 13




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران