پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
ﻳﮏ ﻟﻴﻮﺍﻥ ﺷﻴﺮ
نوشته شده در پنج‌شنبه 20 فروردین 1394
بازدید : 443
نویسنده : story98

ارسال توسط: علی نعمتی

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت هزینه تحصیل خود را به دست می آورد روزی دچار تنگدستی و گرسنگی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار می آورد تصمیم گرفت از خانه بغلی تقاضای غذا کند.
با این حال وقتی دختر جوان زیبایی در را به روی او گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.
پسرک شیر را سرکشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت:هیچ.مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم ﻗﻠﺐ از شما تشکر می کنم
پسرک که هاروراد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قوی تر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسان های نیکو کار نیز بیشتر شد.تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
سالها بعد…
زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد.پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر بزرگتری انتقال یافت.

دکتر هاروارد کلی در مورد مشاوره وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی اون نام شهری را که زن جوان از آن آمده بود شنید برق عجیبی در چشمهایش نمایان شد.او بلافاصله بیمار را شناخت.
مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد بست هر چه در توان دارد برای نجات زندگی او بکار گیرد.
مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.روز ترخیص بیماری فرارسید. زن با ترس و لرز صورت حساب را گشود.او اطمینان داشت باید تا آخر عمر برای پرداخت صورت حساب کار کند.نگاهی به صورت حساب انداخت.جمله ای به چشمش خورد:
"همه ی مخارج بیمارستان قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است" امضا دکتر هاروارد کلی

زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد.
فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.




singing (ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﮔﯽ)
نوشته شده در پنج‌شنبه 20 فروردین 1394
بازدید : 450
نویسنده : story98


Singing
خوانندگی

Mr Edwards likes singing very much, but he is very bad at it. He went to dinner at a friend's house last week, and there were some other guests there too.

آقاي ادوارد خوانندگي را خيلي دوست داشت، ولي در آن خيلي بد بود. هفته‌ي گذشته براي شام به خانه‌ي دوستش رفت، در آنجا ميهمانان ديگري نيز بودند.

They had a good dinner, and then the hostess went to Mr Edwards and said 'You can sing, Peter. Please sing us something.'

آن‌ها شام خوبي داشتند، و پس از آن خانم ميزبان به سمت آقاي ادوارد رفت و گفت: پيتر، شما مي‌توانيد بخوانيد. لطفا چيزي براي ما بخوانيد.

Mr 'Edwards was very happy, and he began to sing an old song about the mountains of Spain. The guests listened to it for a few minutes and then one of the guests began to cry. She was a small woman and had dark hair and very dark eyes.


آقاي ادوارد خيلي خوشحال شد، و او شروع به خواندن يك آهنگ قديمي در مورد كوه‌هاي اسپانيا كرد. ميهمانان براي چند دقيقه به آن گوش دادند سپس يكي از ميهمانان شروع به گريه كرد. او زن كوچكي بود كه موهاي مشكي و چشم‌هاي خيلي مشكي داشت.
One of the other guests went to her, put his hand on her back and said, 'Please don't cry. Are you Spanish?'

يكي ديگر از ميهمانان به سوي او رفت، دست خود را بر پشت او گذاشت و گفت: لطفا گريه نكنيد. آيا شما اسپانيايي هستيد؟

Another young man asked, 'Do you love Spain?' 'No,' she answered, 'I'm not Spanish, and I've never been to Spain. I'm a singer, and I love music!'

مرد جوان ديگري پرسيد: آيا شما اسپانيا را دوست داريد؟
او (آن زن) پاسخ داد: من اسپانيايي نيستم، و هرگز در اسپانيا نبوده‌ام. من يك خواننده‌ام، و موسيقي را دوست دارم!




ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﻓﻘﻴﺮ و ﮔﺮﺩﻧﺒﻨﺪ
نوشته شده در پنج‌شنبه 20 فروردین 1394
بازدید : 490
نویسنده : story98

روزی پیرمردی فقیر و گرسنه، نزد پیامبر اکرم (ص) آمد و درخواست کمک کرد. پیامبر فرمود: اکنون چیزی ندارم ولی «راهنمای خیر چون انجام دهنده آن است»، پس او را به منزل حضرت فاطمه (س) راهنمایی کرد.

پیرمرد به سمت خانه حضرت زهرا (س) رفت و از ایشان کمک خواست. حضرت زهرا (س) فرمود: ما نیز اکنون در خانه چیزی نداریم. اما گردن ‏بندی را که دختر حمزة بن عبدالمطّلب به او هدیه کرده بود از گردن باز کرد و به پیرمرد فقیر داد. مرد فقیر، گردن ‏بند را گرفت و به مسجد آمد.
پیامبر (ص) هنوز در میان اصحاب نشسته بود که پیرمرد عرض کرد: ای پیامبرخدا (ص)، فاطمه (س) این گردن بند را به من احسان نمود تا آن را بفروشم و به مصرف نیازمندی خودم برسانم. پیامبر (ص) گریست. عمّار یاسر با اجازه پیامبر (ص) گردن بند را از پیرمرد خرید. عمار پس از خرید گردن بند، گردن بند را به غلام خود داد و گفت: این را به رسول خدا (ص) تقدیم کن، خودت را هم به او بخشیدم. پیامبر (ص) نیز غلام و گردن بند را به حضرت فاطمه بخشید. غلام نزد فاطمه (س) آمد و آن حضرت گردن بند را گرفت و به غلام فرمود: من تو را در راه خدا آزاد کردم. غلام خندید. حضرت فاطمه (س) راز این خنده را پرسید. غلام پاسخ داد: ای دختر پیامبر (ص) برکت این گردن بند مرا به شادی آورد، چون گرسنه ای را سیر کرد، برهنه ای را پوشاند، فقیری را غنی نمود، پیاده ای را سوار نمود، بنده ای را آزاد کرد و عاقبت هم به سوی صاحب خود بازگشت.




ﻫﺪﻳﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺮﺍﺩﺭ
نوشته شده در پنج‌شنبه 20 فروردین 1394
بازدید : 473
نویسنده : story98

شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود" شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون امد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزند و ان راتحسین می کرد"پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید:این ماشین مال شماست" اقا؟ پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است.پسر متعجب شد وگفت:منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری "بدون اینکه دیناری بابت ان پرداخت کنید"به شما داده است؟ اخ جون " ای کاش...؟
البته پل کاملا واقف بود که پسر چه ارزویی می خواهد بکند" او می خواست ارزو کند که ای کاش او هم یک همچون برادری داشت" اما انچه که پسر گفت:سر تا پای وجود پل را به لرزه در اورد:ای کاش من هم یک همچو برادری بودم"
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه انی گفت: دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟
"اوه بله دوست دارم"
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل برگشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد گفت:"اقا می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید: او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل باز هم در اشتباه بود... پسر گفت: بی زحمت اونجایی که دوتا پله داره نگهدارید.
پسر از پله ها بالا دوید" چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید. اما دیگر تند وتیز بر نمی گشت"او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد: "اوناهاش جیمی"می بینی؟درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم "برادرش عیدی بهش داده و دیناری بابت ان پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد...
اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو همان طوری که همیشه برات شرح میدم ببینی"
پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسر بچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند" برادر بزرگتر با چشمانی براق و درخشان کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.




ﺩﻭﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺁﺧﺮ ﺷﺪ.
نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین 1394
بازدید : 511
نویسنده : story98

در سال 1968 مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دوی ماراتن یکی از شگفت انگیز ترین مسابقات دو در جهان بود. دوی ماراتن در تمام المپیک ها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیک. این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش می شود.

کیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم داشتند، نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها 42 کیلومترو 195 متر مسافت را دویده بودند. دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند. چقدر این استقامت زیبا بود. هر بیننده ای دلش می خواست که این اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طی کردند و یکی پس از دیگری وارد استادیوم شدند.استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشویق کردند. رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره ... چند قدمی جلوتر از بقیه بود. دونده ها تلاش میکردند تا زودتر به خط پایان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پایان را پاره کرد. استادیوم سراپا تشویق شد. فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یکی یکی از خط پایان گذشتند و بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند. اسامی و زمان های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همین حال دوندگان دیگر از راه رسیدند و از خط پایان گذشتند. در طول مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان داد که دویدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. به نظر می رسید که آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسوولین برگزاری می روند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری کنند جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترک میکنند. اما...

بلند گوی استادیوم به داوران اعلام میکند که خط پایان را ترک نکنند گزارش رسیده که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برمی گردند و انتظار رسیدن نفر آخر را می کشند. دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره میکنند. از روی شماره پیراهن او اسم او را می یابند "جان استفن آکواری" است دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، که ظاهرا برایش مشکلی پیش آمده، لنگ میزد و پایش بانداژ شده بود.

20 کیلومتر تا خط پایان فاصله داشت و احتمال این که از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود. نفس نفس می زد احساس درد در چهره اش نمایان بود لنگ لنگان و آرام می آمد ولی دست بردار نبود. چند لحظه مکث کرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش کنند ولی او با دست آنها را کنار می زند و به راه خود ادامه می دهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترک کنند. جمعیت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتایج ترک نمی کند. جان هنوز مسیر مسابقه را ترک نکرده و با جدیت مسیر را ادامه می دهد. خبرنگاران بخش های مختلف وارد استادیوم شده اند و جمعیت هم به جای اینکه کم شود زیادتر می شود!
جان استفن با دست های گره کرده و دندان های به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حرکت خود به سوی خط پایان ادامه می دهد او هنوز چند کیلومتری با خط پایان فاصله دارد آیا او می تواند مسیر را به پایان برساند؟ خورشید در مکزیکوسیتی غروب می کند و هوا رو به تاریکی می رود بعد از گذشت مدتی طولانی، آخرین شرکت کننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیک می شود، با ورود او به استادیوم جمعیت از جا برمی خیزد چند نفر در گوشه ای از استادیوم شروع به تشویق می کنند و بعد انگار از آن نقطه موجی از کف زدن حرکت می کند و تمام استادیوم را فرا می گیرد نمی دانید چه غوغایی برپا می شود!

40 یا 50 متر بیشتر تا خط پایان نمانده او نفس زنان می ایستد و خم می شود و دستش را روی ساق پاهایش می گذارد، پلک هایش را فشار می دهد نفس می گیرد و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حرکت می کند. شدت کف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می شود خبرنگاران در خط پایان تجمع کرده اند وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند استادیوم اینقدر شور و هیجان نداشت. نزدیک و نزدیکتر می شود و از خط پایان می گذرد. خبرنگاران، به سوی او هجوم می برند نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن کرده است انگار نه انگار که دیگر شب شده بود. مربیان حوله ای بر دوشش می اندازند او که دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.آن شب مکزیکوسیتی و شاید تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابید.
جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن اصالت حرکت، مستقل از نتیجه بود. او یک لحظه به این فکر نکرد که نفر آخر است. به این فکر نکرد که برای پیشگیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن میدان را خالی کند. او تصمیم گرفته بود که این مسیر را طی کند، اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به ارزش جدیدی توجه کنند ارزشی که احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت. فردای مسابقه مشخص شد که جان ازهمان شروع مسابقه به زمین خورده و به شدت آسیب دیده است.
او در پاسخگویی به سوال خبرنگاری که پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی که نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟ ابتدا فقط گفت: برای شما قابل درک نیست! و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:مردم کشورم مرا 5000 مایل تا مکزیکوسیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم، مرا فرستاده اند که آن را به پایان برسانم.




ﻋﺸﻖ ﺷﻴﺸﻪ ﺍﯼ
نوشته شده در سه‌شنبه 18 فروردین 1394
بازدید : 443
نویسنده : story98

ﻣﺠﺘﺒﯽ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﮐﻤﺪﺵ ﺭﻓﺖ و ﺗﻘﻮﻳﻢ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﮐﻪ ﺳﺎﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ.
ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﮐﺮﺩ و ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﻓﻘﻂ ﻳﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻮﻧﺪﻩ.ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻫﯽ ﻫﺎﺵ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ دﺍﺩ ﺍﻭ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻧﺪ و ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺻﺪﺍ:((ﭼﻪ ﻣﺮﮔﺘﻪ ﺑﺰﺍﺭ ﺑﺨﻮﺍﺑﻴﻢ ﻣﺎ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ.))
ﻣﺠﺘﺒﯽ ﻫﻴﭻ ﭼﯽ ﻧﮕﻔﺖ.ﺗﻘﻮﻳﻢ ﺭﻭ دﺭﻭﻥ ﮐﻤﺪ ﮔﺬﺍﺷﺖ و ﺭﻓﺖ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﻴﺪ و ﺑﻪ ﻓﺮﺩﺍ و ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺳﺎﺭﺍ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍز ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﺑﻴﺒﻨﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ.ﻣﺠﺘﺒﯽ و ﺳﺎﺭﺍ ﻗﺮﺍر ﺑﻮﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﻣﺠﺘﺒﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻨﺪ.ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﺮﻁ ﻫﺎی ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺁﻥ ﻫﺎ ،ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺳﺎﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﻫﻤﻴﻦ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺑﻮﺩ.
ﻣﺤﺘﺒﯽ ﺩو ﻣﺎﻩ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺳﺎﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺖ.ﻧﻪ ﺗﻠﻔﻨﯽ و ﻧﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ.ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺳﺎﺭﺍ ﺭﻭ ﺩﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﻭ ﻣﺎﻩ ﭘﻴﺶ ﺑﻮد ﮐﻪ ﻣﺮﺧﺼﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ.
ﺭﻭﺯ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻧﺤﻮﯼ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ ﮔﺬﺷﺖ.ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﺪ ﻣﺠﺘﺒﯽ ﻫﻤﻪ ی ﻭﺳﺎﻳﻠﺶ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩ و ﺩﺭﻭﻥ ﺳﺎﮎ ﭼﻴﺪ. ﺍن ﺷﺐ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﻧﺒﺮﺩ.
ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺎﺩﮔﺎﻥ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ. ﻳﮏ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﮔﺮﻓﺖ و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺗﺮﻣﻴﻨﺎﻝ ﺭﻓﺖ. ﺩﺭ ﺁﻥ ﺠﺎ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﺗﻮﻧﺴﺖ ﻳﮏ ﺑﻠﻴﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺗﻮﺑﻮﺳﯽ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﻳﮏ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻳﮕﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﻨﺪ ﮔﻴﺮ ﺑﻴﺎﺭﻩ.
ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺷﺪ و ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺷﻤﺎﺭه ی 9 ﮔﺸﺖ.ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﺮﺩ و ﻧﺸﺴﺖ.ﺩﺭ ﺭﺍه ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺳﺎﺭﺍ و ﻟﺤﻀﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻗﺮﺍر ﺑﻮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻨﺪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ.
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺳﻴﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺳﺎﮐﺶ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﺭ ﺧﺮﻭﺟﯽ ﺭﻓﺖ.
ﮐﻨﺎﺭ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ و ﻳﮏ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﮔﺮﻓﺖ و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﻓﺖ.
ﺯﻧﮓ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺯﺩ.ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭش ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪ ﮐﻪ ﻣﯽﮔﻔﺖ :((ﮐﻴﻪ)). ﺑﺎ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺳﺎﮎ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩ و ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺤﮑﻢ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮔﺮﻓﺖ. ﻫﺮ ﺩﻭ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺷﺎﺩﯼ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻫﻢ ﮔﺮﻳﺴﺘﻨﺪ.
ﭘﺪﺭ ﮐﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺁﻣﺪن ﭘﺴﺮﺵ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﻡ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ. ﻣﺠﺘﺒﯽ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﭘﺪﺭ ﺭﻓﺖ و ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭش ﺭﺍ ﺑﻮﺳﻴﺪ. ﭘﺪﺭش ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : (( ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﺮﺩﯼ ﺷﺪﯼ.))
ﻣﺠﺘﺒﯽ ﺧﻨﺪﻳﺪ و ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺭﻓﺖ. ﻟﺒﺎس ﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ و ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩ ﮐﺸﻴﺪ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﻮﺗﻮﺭﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺞ ﺣﻴﺎﻁ ﺑﻮﺩ ﺭﻓﺖ. ﻻﻳﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﮔﺮﺩ ﺧﺎﮎ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮد ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺪﺕ ﺩﻭ ﻣﺎه ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﺳﺖ ﻧﺰﺩﻩ ﺑﻮﺩ.ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﯽ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﻤﻴﺰ ﮐﻨﺪ. ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻤﻴﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪ: ((ﮐﺠﺎ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻋﺠﻠﻪ؟))
ﻣﺠﺘﺒﯽ ﮔﻔﺖ: (( ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﻳﺪﻥ ﺳﺎﺭﺍ ﺑﺮﻭﻡ.))
_ ﺑﻴﺎ ﺣﺎﻼ ﺑﺸﻴﻦ ﻳﮏ ﭼﺎﻳﯽ ﺑﺨﻮﺭ ﺗﺎ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺍﺕ ﺩﺭ ﺑﺮﻩ. ﻭﻗﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﻫﺎ ﺯﻳﺎﺩ ﺍﺳﺖ.
ﻣﺠﺘﺒﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮد ﮐﻪ ﭘﺪﺭش ﻣﻄﻠﺒﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﻴﮑﻨﺪ.
_ ﻧﻪ ﭘﺪﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﻴﺴﺘﻢ.ﺳﺮﻳﻊ ﺑﺮ ﻣﻴﮕﺮﺩﻡ.
ﻣﻮﺗﻮﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ و ﺑﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺭﻓﺖ و ﺁﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩ. ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﺳﺎﺭﺍ ﺭﻓﺖ.ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺳﺎﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﺭﺳﻴﺪ، ﺻﺤﻨﻪ ی ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﺮﺩﻧﯽ ﺭﻭ ﺩﻳﺪ ﺳﺎﺭﺍ ﺩﺭ ﻟﺒﺎﺱ ﻋﺮﻭﺱ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻳﮏ ﻣﺮﺩ ﺩﻳﮕﺮ.ﺩﺭ ﺟﺎ ﺧﺸﮑﺶ ﺯﺩ.
ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﺪ.ﺳﺎﺭﺍ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺪت ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺍﻭ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮد ﺩﻭ ﻣﺎﻩ ﺩﻳﮕﺮ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﺪ.
ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ. ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﺮﻩ ﺩﻋﻮﺍ ﺭﺍﻩ ﺑﻴﻨﺪﺍﺯﻩ و ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺭﻭ ﺧﺮﺍﺏ ﮐﻨﻪ ﻭﻟﯽ ﻋﺸﻘﺶ ﺑﻪ ﺳﺎﺭﺍ ﻣﺎﻧﻊ ﺍﻭﻥ ﺷﺪ. ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺒﻴﻨﻪ ﮐﻪ آﺑﺮﻭﯼ ﺳﺎﺭﺍ ﺑﺮﻩ.
ﻣﻮﺗﻮﺭﺵ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩ و ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ.
ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻫﻤﺶ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﺳﺎﺭﺍ ﭼﻄﻮﺭ ﺗﻮﻧﺴﺖ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﮑﻨﻪ.ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﻳﺎﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﺳﺮ ﭘﻴﭻ ﺑﭙﻴﭽﻪ و... .




ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻣﺮﺩﻩ
نوشته شده در سه‌شنبه 18 فروردین 1394
بازدید : 481
نویسنده : story98

ماجرا در ارتباط با مردی است که هفده سال قبل از دنیا رفته بود. "می" زنی است که این ماجرا را تعریف می کند که در ارتباط با پدرشوهرش می باشد. او تعریف کرد که چگونه پدرشوهرش قبل از مرگش تکه کاغذی را درون جعبه ای در کشوی میز کارش مخفی کرده بود. هیچ یک از اعضای خانواده قبل از مراسم تشییع جنازه و خاکسپاری از وجود این کاغذ اطلاعی نداشتند. از قرار معلوم آن کاغذ یک رهنمود و دستور از سوی مرد بود.

مراسم تشییع جنازه در سالن مخصوص برگزاری این مراسم صورت گرفت. بعد طبق آداب و رسوم چینی ها، تابوت متوفی را به مدت پنج روز در سالن نگه داشتند تا دوستان و اقوامی که نتوانسته بودند در مراسم شرکت کنند، به دیدن او بیایند و تسلیت بگویند. رسم براین بود که پسرها و مردهای خانواده شب ها را در سالن سپری کنند و مراقب تابوت باشند.

همان شب اول، نیمه های شب در سکوت مطلق، ناگهان تمام چراغ ها خود به خود خاموش شد! مردان خانواده تصور کردند که فیوز پریده و یکی از آنها به سراغ جعبه برق رفت تا مشکل را برطرف سازد ولی فیوز مشکلی نداشت. به هر حال این جریان سه مرتبه دیگر تکرار شد. کم کم همه به وحشت افتادند و یکی از پسرها سعی کرد با پدرش به نحوی صحبت کند. در نتیجه به محراب رفت و گفت: پدر، خواهش می کنم این کارها را نکن. ما همگی به وحشت افتاده ایم!

بعد، همه چراغها را خاموش کردند، به جز یک لامپ مهتابی را. پس از مدتی دوباره همان اتفاق تکرار شد. آنها عودی را سوزادند و به پدرشان گفتند: پدرجان، هرچه می خواهی ، بگذار ما هم بدانیم. شاید دوست داری همه چراغها خاموش باشند. در نتیجه ما همه چاغها را خاموش کرده ایم. به جز یک لامپ مهتابی را . پس لطفا ما را نترسان!

بعد از آن دیگر اتفاق خاصی رخ نداد. صبح روز بعد، آنها از یک عکاس حرفه ای دعوت به عمل آوردند تا عکسی از تابوت پدرشان بگیرد. آنها می خواستند یکی از عکسها را به عنوان یادبود نگه دارند و یکی را برای بزرگترین دختر خانواده بفرستد که چون در انگلستان زندگی می کرد، نمی توانست در مراسم حضور یابد. هنگامی که عکاس کارش را آغاز کرد، در کمال حیرت متوجه شد که دوربینش کار نمی کند. از آنجایی که خودش را عکاس حرفه ای و قابلی می دانست، تا حدی خجالت زده شد. در عین حال با این که می خواست از رو نرود، کمی احساس وحشت کرد. بزرگترین پسر دوباره عودی را سوزاند و ه پدرش گفت: پدر جان! ما فقط می خواهیم یک عکس از تو بگیریم تا آن را برای دختر عزیزت بفرستیم که در انگلستان زندگی می کند و موفق به حضور در مراسم نشده است.

بعد از آن از عکاس تقاضا کردند که دوباره امتحان کند و این مرتبه مشکلی پیش نیامد. بعدا مراسم خاکسپاری نیز به خوبی و خوشی انجام شد.

چند روز بعد از پایان مراسم وقتی دخترها مشغول مرتب کردن کشوهای میزکار پدرشان بودند، کاغذی را پیدا کردند. آنها تصور می کردند که شاید در این یادداشت کوتاه علت رخ دادن آن اتفاق عجیب و غریب نوشته شده باشد. آنها به محض دیدن یادداشت، دست خط پدرشات را تشخیص دادند. در آن یادداشت، او از تمام اعضای خانواده اس خواهش کرده بود که هیچ یک به خاطر مرگش گریه و زاری نکند. هم چنین درخواست کرده بود که هیچ یک شب را در سالن در کنار تابوتش سپری نکنند!




ﺯن ﻧﻖ ﻧﻘﻮ
نوشته شده در سه‌شنبه 18 فروردین 1394
بازدید : 550
نویسنده : story98

مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد.
یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.
در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت…
یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.

پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.
کشاورز گفت:
خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.

کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟
کشاورز گفت:
آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه؟؟




ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﻡ.
نوشته شده در سه‌شنبه 18 فروردین 1394
بازدید : 509
نویسنده : story98

انگشت اشاره اش را فشار داد روی دکمه سیاه رنگ روی دستگیره . شیشه سمت راست ماشین که تا نیمه پایین رفت ، انگشتش را برداشت . سرش را برد طرف شیشه . به مردی که نشسته بود پشت فرمان بی ام وی انگوری رنگ ، گفت : «شما دارین می رین ؟»

مرد نگاهش کرد. گفت :«تازه اومده یم .»

و لبخند زد. مرد دکمه مستطیل شکل را فشار داد و شیشه بالا رفت . به اطراف نگاه کرد. آن طرف خیابان ، مقابل پارک ، کیپ تاکیپ ماشین پارک شده بود. برگشت و چشمش به پژوی جی ال اکس نقره ای رنگی افتاد که درست پشت ماشینش پارک کرده بود. زنی درسمت راست را باز کرد، پیاده شد و رفت توی پیاده رو.

پشت چند نفری که توی صف بستنی فروشی بودند، ایستاد. مرد باز به اطراف نگاه کرد، به ماشین هایی که داشتند توی آن خیابان شلوغ ، پشت سر هم و آرام ، حرکت می کردند. گذاشت توی دنده و حرکت کرد. کمی جلوتر، سر کوچه ای ، نگه داشت و توی کوچه را نگاه کرد. همه جا پراز ماشین بود. توی آینة وسط شیشة جلو نگاهی به خودش انداخت ؛ به ته ریش و گونه های سفیدش . با نوک انگشت وسط، عینکش را بالا داد و حرکت کرد. رفت توی صف ماشین هایی که داشتند آرام به سمت چهارراه پارک وی حرکت می کردند.

کمی به راست خم شد. درحالی که نگاهش به جلو بود، دست کرد توی داشبرد و کیف سی دی را بیرون آورد. زیپش را باز کرد و منتظر شد تا صف ماشین ها از حرکت باز ایستاد. یکی یکی سی دی ها را نگاه کرد. سی دی را که رویش نوشته بود گلچین خارجی ، بیرون کشید. کیف را برگرداند توی داشبرد و سی دی را فرو کرد توی پخش نقره ای رنگ .

داشت به صفحة سبزرنگ ، که کلمة READ رویش خاموش و روشن می شد، نگاه می کرد که صدای بوقی شنید. به جلو نگاه کرد. ماشین جلویی بیست متری دور شده بود. زد توی دنده و حرکت کرد. کمی بعد صدای آهنگ ملایمی از بلندگوها بلند شد. هر دو دستش را گذاشت روی فرمان و به ماشین هایی نگاه کرد که داشتند از لاین کناری ، از طرف چهارراه ، پایین می آمدند. کمی جلوتر باز صف ماشین ها متوقف شد. ماشین های لاین کناری هم دیگر حرکت نمی کردند.

مرد چشمش به چند نفری افتاد که توی پیاده رو، مقابل یک همبرگرفروشی ، ایستاده بودند. چند نفری هم روی جدول کنار باغچه مقابل همبرگرفروشی نشسته بودند و داشتند همبرگر می خوردند. مرد احساس کرد بوی همبرگر به مشامش خورد، بوی همبرگر با خیارشور و گوجة تازه . شیشة طرف راست را یکی دو سانتی پایین کشید. داشت صدای آهنگ را زیاد می کرد که ماشین ها راه افتادند.

پشت سرشان حرکت کرد. به دو طرف نگاه کرد، جایی که ماشین ها پشت سر هم پارک کرده بودند. منتظر بود چشمش به جای پارکی بیفتد، اما حتی یک جا خالی نبود. فکر کرد توی کوچه ها هم نمی تواند جایی پیدا کند. با خودش گفت چهارراه پارک وی دور می زند و همین مسیر را برمی گردد تا بالاخره جایی پیدا کند.

هوس کرده بود برود سراغ همان همبرگرفروشی . هنوز بوی گوشت و خیارشور و گوجة تازه توی دماغش بود. چشمش به چراغ های نارنجی رنگ روی پل پارک وی افتاد. ماشین ها داشتند آرام ، در دو خط موازی ، به سمت بالا حرکت می کردند. کمی بعد، نزدیک چهارراه ، باز همة ماشین ها متوقف شدند. مرد صدای ممتد بوق ماشین ها را شنید و متوجه چند نفری توی ماشین بغلی شد که زل زده بودند به او. شیشه اش را کشید بالا و صدای پخش را کم کرد.

ماشین ها همان طور پشت سر هم ایستاده بودند و بوق می زدند. چشمش به چند نفری افتاد که نزدیک پل ، ازماشین های شان پیاده شده بودند. با خودش گفت حتمأ تصادف شده . فکر کرد حالا حالاها باید اینجا بایستد و منتظر بشود تا بالاخره یکی شان کوتاه بیاید و راه بیفتد. شاید هم باید صبر می کردند تا پلیس می آمد. اما چند لحظه بعد، وقتی هنوز نگاهش به آن چند نفر بود، سیل ماشین ها حرکت کرد. کشید کنار و از راهی که باز شده بود، به سرعت حرکت کرد.

به چهارراه که رسید، دوباره ماشین ها متوقف شدند و صدای بوق ها بلند شد. چشمش به دختری افتاد که بارانی کرم رنگ بلندی به تن داشت و کنار خیابان ایستاده بود. چند دختر و پسر دیگر، کمی جلوتر از او، ایستاده بودند. مرد به بالای چهارراه نگاه کرد، به آن طرف پل که ماشین ها، بدون هیچ فاصله ای ، پشت به پشت هم ایستاده بودند و تکان نمی خوردند. فقط صدای بوق بود که شنیده می شد با بوی دود که همة فضا را پر کرده بود.

بالاخره ماشین ها حرکت کردند. مرد پیچید به راست و دوباره چشمش به دختر افتاد که زل زده بود به او. کنار خیابان ، جلوتر از جوان ها، زد روی ترمز و توی آینه را نگاه کرد. دختر برگشته بود و داشت نگاهش می کرد. خواست با دست اشاره کند، اما همان طور خیره شده بود به او. دختر لحظه ای برگشت و به چهارراه نگاه کرد و باز سر چرخاند. مرد هنوز داشت نگاهش می کرد. هر دو فقط خیره شده بودند به هم .

کمی بعد مرد برگشت . دست هایش را گذاشت روی فرمان و به جلو نگاه کرد. خوشحال بود از اینکه به آن خیابان شلوغ برنگشته . توی آینه را نگاه کرد و چشمش به دختر افتاد که داشت به ماشین نزدیک می شد. وقتی از جلو جوان ها رد می شد، مرد شیشة سمت راست را تا آخر پایین کشید. صبر کرد تا دختر برسد کنار ماشین . صدای پخش را کم کرد و برگشت . دختر آهسته ، در حالی که نگاهش به مرد بود، به ماشین نزدیک شد و کنار در جلو ایستاد. سر خم کرد. گفت : «برای من وایسادین یا اونها؟»

با سر به جوان هایی اشاره کرد که کنار خیابان ایستاده بودند و لبخند زد. مرد گفت : «سوار شو.»

دختر در را باز کرد و سوار شد. مرد، بی آنکه نگاهش کند، زد توی دنده و حرکت کرد. زل زده بود به جلو و داشت توی ذهنش دنبال جمله ای می گشت تا حرفی بزند. دختر گفت : «اولش فکر کردم واسه اونها نگه داشتین .»

مرد لحظه ای نگاهش کرد. گلویش خشک شده بود. گفت : «معلوم بود واسه شماس .»

آب دهانش را قورت داد. دختر انگشتش را روی دکمه سیاه رنگ دستگیره فشار داد و شیشة سمت راست پایین رفت . به داشبرد نگاه کرد و بعد به مرد. گفت : «خیلی ماشین خوشگلی دارین .»

مرد گفت : «جدی ؟»

«آره ، خیلی خوشگله . از اون دور برق می زد.»

مرد گفت : «کجا می رفتین ؟»
دختر گفت : «خونه . تا همین حالا کلاس داشتیم .»
مرد گفت : «دانشجویین ؟»
دختر سر تکان داد و لبخند زد. گفت : «یه همچین چیزی .»
دستش را برد طرف پخش نقره ای رنگ و دکمه ای را فشار داد و صدای آهنگ قطع شد. گفت : «چی شد؟»
«خاموشش کردین .»
«نمی خواستم خاموشش کنم . می خواستم صداشو زیاد کنم .»
مرد دکمه کوچک مستطیل شکل سمت چپ را فشار داد و پخش دوباره روشن شد. گفت : «دکمة صداش اینه .»

با انگشت دکمه نقره ای رنگ سمت راست را فشار داد و صدای آهنگ بلند شد. دختر گفت : «بلندترش کنین .»

مرد باز انگشتش را روی دکمةه نقره ای رنگ فشار داد. صدای آهنگ باز هم بلندتر شد. دختر تکیه داد به صندلی و آرنجش را گذاشت لب شیشه . خیره شده بود به جلو. مرد لحظه ای نگاهش کرد. به ابروی کشیده اش نگاه کرد و چشم درشتش که خیره به جلو مانده بود؛ به هیکل نحیفش که روی آن صندلی بزرگ ، به عروسک می مانست . کیفش را گذاشته بود روی پایش و انگشت های کوچک دست چپش ، بندهای آن را محکم نگه داشته بودند. طوری نشسته بود انگار سال هاست همدیگر را می شناسند.

آهنگ که تمام شد، هنوز هر دوشان ساکت بودند. آهنگ بعدی که شروع شد، مرد بلند گفت : «تو داشبرد پر از سی دی یه .»
دختر گفت : «چی ؟»
مرد گفت : «تو داشبرد.» با دست به داشبرد اشاره کرد. بلند گفت : «توش پر از سی دی یه .»
دختر صدای آهنگ را کم کرد. گفت : «اینجا؟»

در داشبرد را باز کرد و کیف سی دی را بیرون آورد. زیپش را کشید و بعد شروع کرد به خواندن نوشته های روی سی دی ها. گفت : «خیلی فوق العاده س . هر چی بخوای ، اینجا هست .»

یکی یکی به دقت سی دی ها را نگاه کرد و بعد از میان شان یک سی دی بیرون آورد. گفت : «من عاشق جیپ سی کینگزام .»

مرد سی دی توی پخش را بیرون آورد و سی دی جیپ سی کینگز را گذاشت . آهنگ که شروع شد، دختر گفت : «خیلی کیف می ده آدم بشینه پشت این ماشینو و تو این اتوبان از کنار بقیة ماشین ها رد بشه و جیپ سی کینگز گوش بده .»

نگاهش به مرد بود. مرد گفت : «آره .»
دختر گفت : «یه چیزی رو می دونین ؟»
مرد گفت : «چی رو؟»
«من عاشق ماشین های شیک و مدل بالام . عاشق رستوران های درجه یک بالای شهرم . عاشق بهترین غذاهام . عاشق مسافرتم . عاشق اینم که برم تو یه ویلای بزرگ نزدیک دریا تو رامسر.»
مرد لبخند زد. گفت : «حالا چرا رامسر؟»
«چون عاشق اونجام . عاشق اینم که وقتی دریا طوفانی یه ، تو ساحلش قدم بزنم و صدف جمع کنم . رامسر که رفته ین ؟»

مرد سر تکان داد. نگاهش به جلو بود. دختر گفت : «عاشق اینم که یه ویلای بزرگ تو اون خیابون نزدیک ساحلش داشته باشم . از اون ویلاهایی که از تو بالکنش ، دریا پیداس . صبح زود پاشی بری تو ساحل و تموم ساحلو قدم بزنی . بعدش هم برگردی تو ویلا، یه صبحانة مفصل بخوری و دوباره بخوابی . تا لنگ ظهر بخوابی . بعدش هم پا شی ناهار بخوری با یه عالم بستنی توت فرنگی . بعد تا عصر بشینی فیلم ببینی و موسیقی گوش بدی . عصر هم بزنی بیرون . فکرشو بکنین .»

به مرد نگاه کرد. منتظر بود چیزی بگوید. مرد همان طور زل زده بود به جلو. دختر گفت : «یه چیزی رو می دونین ؟»
مرد گفت : «چی رو؟»
«من عاشق آدم های پولدارم . جدی می گم . عاشق آدم های پولدارم . وقتی می شینم تو یه همچین ماشینی ، خیلی احساس خوبی بهم دست می ده . فکر می کنم همه اینها مال خودمه . نمی دونم چرا، ولی یه همچین احساسی دارم . فکر می کنم هر چی تو این دنیاس ، مال منه .» بعد گفت : «شما باید از اون پولدارها باشین .»

مرد لبخند زد. دختر گفت : «دیدین گفتم . از اون پولدارهایین .»
مرد گفت : «نه اون قدرها.»
«دروغ می گین . قیافه تون داد می زنه پولدارین . آدم های پولدار قیافه شون با آدم های معمولی فرق می کنه .»
مرد گفت : «چه فرقی ؟»
«جدی می گم . فرق می کنه . آدم های پولدار از ده فرسخی داد می زنه پولدارن .»
مرد چیزی نگفت . فقط صدای پخش را کم کرد. دختر گفت : «شرط می بندم یه شرکتی چیزی دارین .»
مرد دوباره لبخند زد. دختر گفت : «نگفتم . نگفتم . شرکت دارین ؟»
مرد گفت : «نه اون طوری که فکر می کنی .»
«ولی شرکت دارین . نه ؟ درست می گم ؟»
مرد به دختر نگاه کرد و سر تکان داد. گفت : «شریکم .»
دختر گفت : «می خوای بگم چه شرکتی داری ؟»
مرد گفت : «بگو.»

دختر دستش را گذاشت روی داشبرد و به جلو نگاه کرد. داشت فکر می کرد. زل زده بود به جلو. یکدفعه سرش را چرخاند طرف مرد. گفت : «شرکت لوازم کامپیوتری ... یا پزشکی .»
مرد گفت : «اینو دیگه اشتباه کردی .»
دختر گفت : «صبر کن .»
دوباره به جلو نگاه کرد. بعد گفت : «خودت بگو.»
مرد گفت : «لوازم کشاورزی ، آبیاری .»
دختر گفت : «ولی درست گفتم که شرکت داری .»
مرد سر تکان داد. گفت : «می خوام یه پیشنهادی بهت بکنم .»
دختر نگاهش کرد، طوری که انگار حواسش جای دیگر است . مرد گفت : «قبل از اینکه سوارت کنم ، داشتم می رفتم همبرگر بخورم . اگه دوست داشته باشی ، می تونیم با هم بریم تو یکی از اون رستوران های درجه یک که گفتی و دو تا پیتزا مخصوص سفارش بدیم .»

دختر گفت : «حالا چرا پیتزا؟»
مرد گفت : «من عاشق پیتزام .»
دختر گفت : «می دونی من الان هوس چی کرده م ؟»
مرد گفت : «هوس چی ؟»
«یه ساندویچ گندة رست بیف با یه لیوان بزرگ فانتا.»
مرد گفت : «جایی رو سراغ داری ؟»
دختر به جلو نگاه کرد. تکیه داد به صندلی . مرد گفت : «بعدش هرجا خواستی ، می رسونمت .»
دختر گفت : «اول باید بریم من به خونه بگم .»
مرد گفت : «کجا برم ؟»
«از اون بریدگی ، بپیچ تو صدر.»

مرد کمی جلوتر، پیچید توی اتوبان صدر. داشت آهسته حرکت می کرد. پل روی خیابان شریعتی را که رد کرد، دختر گفت بپیچد توی یکی از خیابان های سمت راست . مرد راهنما زد و آهسته پیچید. گفت : «تا حالا هیچوقت تو اون رستوران های طبقةه آخر پاساژمیلاد نور رفته ی ؟ غذاهاش حرف نداره . فکر کنم از اون جاهایی یه که تو عاشقشی .»

دختر گفت : «یه بار رفته م .»
کیفش را باز کرد و آینه کوچکی بیرون آورد. گفت : «چراغو روشن می کنی ؟»
مرد چراغ جلو سقف را روشن کرد. دختر سر خم کرد و خودش را توی آینة کوچک نگاه کرد. مرد گفت : «من بعضی وقت ها می رم اونجا. خوشم می آد تو راهروهاش قدم بزنم و به ویترین ها نگاه کنم .»
دختر، بی آنکه سر بلند کند، گفت : «تنها می ری اونجا؟»

«بعضی وقت ها دوست هام هم هستن . هر موقع وقت کنیم می ریم .»
دختر روژ صورتی رنگی را که از کیفش درآورده بود، به لب هایش مالید. هنوز داشت خودش را توی آینه نگاه می کرد. مرد گفت : «موافقی بریم اونجا؟»
دختر سرش را بالا آورد. با انگشت به خیابانی سمت چپ اشاره کرد. مرد پیچید توی خیابان . دختر گفت : «اونجا رست بیف هم پیدا می شه ؟»
مرد گفت : «نمی دونم . شاید. ولی می دونم پیتزاهاش حرف نداره .»
لبخند زد. دختر گفت : «منم یه جای عالی همین نزدیکی ها سراغ دارم .»
مرد گفت : «جدی ؟»

دختر سر تکان داد. آینه را با روژ گذاشت توی کیفش . گفت : «اگه بیای ، دیگه ول نمی کنی . خیلی وقت ها هم همین آهنگ های جیپ سی کینگزو می ذارن . خیلی جای دنجی یه .»
مرد گفت : «پس بریم همون جا.»
دختر گفت : «همین جاس .»

با دست به پیاده رو اشاره کرد. مرد کنار خیابان پارک کرد. دختر گفت : «پیتزاهاش هم حرف نداره .»
مرد گفت : «من هم هوس کرده م رست بیف بخورم .»
دختر خندید. گفت : «تا مانتومو عوض می کنم ، دور بزن .»
مرد سر تکان داد. دختر در را باز کرد. داشت پیاده می شد که مرد گفت : «من هنوز اسم تو نمی دونم .»

دختر در ماشین را به هم زد. دستش را گذاشت لب شیشه و سر خم کرد. گفت : «فرزانه .»
مرد گفت : «منم نویدم .»
دختر گفت : «من الان برمی گردم .»

دستش را از لب پنجره برداشت و با عجله رفت توی کوچه باریک و تاریکی که کمی جلوتر بود. مرد دور زد و کنار خیابان نگه داشت . ماشین را خاموش نکرد. شیشة سمت راست را بالا داد و صدای آهنگ را زیاد کرد. هر از گاهی به کوچة تاریک نگاه می کرد و منتظر بود دختر را ببیند که از کوچه بیرون می آید. کمی بعد ماشین را خاموش کرد و صدای آهنگ قطع شد. توی آینه نگاهی به خودش انداخت . به ته ریشش دست کشید و با خودش گفت کاش تنبلی نکرده بود و ریشش را زده بود. عینکش را بالا داد و باز به کوچه نگاه کرد.

به پنجره های خانه های آن طرف خیابان نگاه کرد و متوجه باد شد که داشت شدت می گرفت . چشمش به برگ های زردی افتاد که کنار جدول ها ریخته بود. از ماشین پیاده شد. تکیه داد به در و به صدای باد گوش داد که لای برگ ها می پیچید. چند دقیقه بعد، وقتی هنوز نگاهش به پنجره های خانه های آن طرف خیابان بود، راه افتاد به طرف کوچه . سر کوچه لحظه ای درنگ کرد. بعد وارد کوچه شد. کمی که جلوتر رفت ، چشمش به خیابانی افتاد که کوچه را قطع می کرد. برگشت . احساس کرد توی همین مدت ، هوا سردتر شده . نشست توی ماشینش . باز به کوچه تاریک نگاه کرد. ماشین را روشن کرد. به شماره های نارنجی رنگ ساعت روی داشبرد نگاه کرد. زد توی دنده . با خودش گفت حتمأ هنوز همبرگرفروشی روبه روی پارک باز است .




ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻣﺼﺮﻑ ﻋﺸﻖ
نوشته شده در سه‌شنبه 18 فروردین 1394
بازدید : 441
نویسنده : story98

امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبی دنیای ما. یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم وامروزبه خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.انها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو و بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید منصور کنار پنچره دانشگاه ایستا ده بود و به دانشجویانی که زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد. منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد ژاله داشت وارد دانشگاه می شد. منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام کرد ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی.بعد سکوتی میانشان حکم فرما شد منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی ژاله هم سرشو به علامت تائید تکان داد.منصور و ژاله بعد از7 سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی که از قدیم میانشون بود بیدار شد .از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یک عشق بزرگ، عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت

منصور داشت دانشگاه رو تموم می کرد وبه خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول کرد طی پنچ ماه سور و سات عروسی آماده شد ومنصور ژاله زندگی جدیدشونو اغاز کردند. یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتشو و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.

ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت.
در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب کرد منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دکترها از درمانش عاجز بودند بیماری ژاله ناشناخته بود.
اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد وژاله رو کور و لال کرد.منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان انجا هم نتوانستند کاری بکنند.
بعد از اون ماجرا منصور سعی می کرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش کتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت.

ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغیر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود و گاهی فکر طلاق ژاله به ذهنش خطور می کرد.منصور ابتدا با این افکار می جنگید ولی بلاخره تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.در این میان مادر وخواهر منصور آتش بیار معرکه بودند ومنصوررا برای طلاق تحریک می کردند. منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر کار یه راست می رفت به اتاقش.حتی گاهی می شد که دو سه روز با ژاله حرف نمی زد.

یه شب که منصور وژاله سر میز شام بودن منصور بعد از مقدمه چینی ومن ومن کردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعتی بهتر بگم نمی تونم. می خوام طلاقت بدم و مهریتم....... دراینجا ژاله انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت وبا علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.

بعد ازچند روزژاله و منصور جلوی دفتری بودند که روزی در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتی پائین آمدند در حالی که رسما از هم جدا شده بودند.منصور به درختی تکیه داد وسیگاری روشن کرد وقتی دید ژاله داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز کرده گفت: لازم نکرده خودم میرم بعد عصای نایینها رو دور انداخت ورفت.و منصور گیج منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد.

ژاله هم می دید هم حرف می زد منصو گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده منصور با فریاد گفت من که عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی..منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج ژاله.وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکتر و گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم. دکتر در حالی که تلاش می کرد یقشو از دست منصور رهاکنه منصور رو به آرامش دعوت می کرد بعد از اینکه منصور کمی آروم شد دکتر ازش قضیه رو جویا شد. وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد دکتر سر شو به علامت تاسف تکون داد وگفت:همسر شما واقعا کور لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی وگفتاریش به کار افتاد و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد.همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم.سلامتی اون یه معجزه بود. منصور میون حرف دکتر پرید گفت پس چرا به من چیزی نگفت.دکتر گفت: اون می خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه. منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد و به بی صدا اشک ریخت فردا روز تولدش بود.




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران