پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
بازدید : 491
نویسنده : story98

25 ﻓﺮﻭﺭﺩﻳﻦ ، ﺭﻭﺯ ﺑﺰﺭﮔﺪﺍﺷﺖ ﺣﮑﻴﻢ ﺧﻴﺎﻡ ﻧﻴﺸﺎﺑﻮﺭﯼ ﮔﺮﺍﻣﯽ ﺑﺎﺩ.

ﮔﺬﺭﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺑﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺎﻣﻪ ﺣﮑﻴﻢ ﺧﻴﺎم ﻧﻴﺸﺎﺑﻮﺭﯼ:

خیام در سده پنجم هجری در نیشابور زاده شد. فقه را در میانسالی در محضر امام موفق نیشابوری آموخت؛ حدیث، تفسیر، فلسفه، حکمت و ستاره‌شناسی را فراگرفت. برخی نوشته‌اند که او فلسفه را مستقیماً از زبان یونانی فرا گرفته بود.

در حدود ۴۴۹ تحت حمایت و سرپرستی ابوطاهر، قاضی‌القضات سمرقند، کتابی دربارهٔ معادله‌های درجهٔ سوم به زبان عربی نوشت تحت نام رساله فی البراهین علی مسائل الجبر و المقابله و از آن‌جاکه با نظام‌الملک طوسی رابطه‌ای نیکو داشت، این کتاب را پس از نگارش به خواجه تقدیم کرد. پس از این دوران خیام به دعوت سلطان جلال‌الدین ملک‌شاه سلجوقی و وزیرش نظام الملک به اصفهان می‌رود تا سرپرستی رصدخانهٔ اصفهان را به‌عهده گیرد. او هجده سال در آن‌جا مقیم می‌شود. به مدیریت او زیج ملکشاهی تهیه می‌شود و در همین سال‌ها (حدود ۴۵۸) طرح اصلاح تقویم را تنظیم می‌کند. تقویم جلالی را تدوین کرد که به نام جلال‌الدین ملک‌شاه شهره‌است، اما پس از مرگ ملک‌شاه کاربستی نیافت. در این دوران خیام به‌عنوان اختربین در دربار خدمت می‌کرد هرچند به اختربینی اعتقادی نداشت. در همین سال‌ها (۴۵۶) مهم‌ترین و تأثیرگذارترین اثر ریاضی خود را با نام رساله فی شرح مااشکل من مصادرات اقلیدس را می‌نویسد و در آن خطوط موازی و نظریهٔ نسبت‌ها را شرح می‌دهد. همچنین گفته می‌شود که خیام هنگامی که سلطان سنجر، پسر ملک‌شاه در کودکی به آبله گرفتار بوده وی را درمان نموده‌است. پس از درگذشت ملک‌شاه و کشته شدن نظام‌الملک، خیام مورد بی‌مهری قرار گرفت و کمک مالی به رصدخانه قطع شد بعد از سال ۴۷۹ اصفهان را به قصد اقامت در مرو که به عنوان پایتخت جدید سلجوقیان انتخاب شده بود، ترک کرد. احتمالاً در آن‌جا میزان الحکم و قسطاس المستقیم را نوشت. رسالهٔ مشکلات الحساب (مسائلی در حساب) احتمالاً در همین سال‌ها نوشته شده‌است. غلامحسین مراقبی گفته‌است که خیام در زندگی زن نگرفت و همسر برنگزید.

مرگ خیام را میان سال‌های ۵۱۷-۵۲۰ هجری می‌دانند که در نیشابور اتفاق افتاد. گروهی از تذکره‌نویسان نیز وفات او را ۵۱۶ نوشته‌اند، اما پس از بررسیهای لازم مشخص گردیده که تاریخ وفات وی سال ۵۱۷ بوده‌است. مقبرهٔ وی هم اکنون در شهر نیشابور، در باغی که آرامگاه امامزاده محروق در آن واقع می‌باشد، قرار گرفته‌است.
ﺑﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺯ ﺳﺎﻳﺖ :
http://wikipedia.org




ﺣﮑﺎﻳﺖ ﺟﺎﻟﺐ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺑﻬﻠﻮﻝ
نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین 1394
بازدید : 461
نویسنده : story98

هارون الرشید درخواست نمود کسی را برای قضاوت در بغداد انتخاب نمایید
اطرافیان او همه با هم گفتند عادل تر از بهلول سراغ نداریم او را انتخاب نمایید
خلیفه دستور داد بهلول را نزد او بیاورند
بعد از دیدار با بهلول به او پیشنهاد قاضی شدن در بغداد را داد

بهلول گفت : من شایسته این مقام نیستم و صلاحیت انجام چنین کاری را ندارم
هارون الرشید گفت : تمام بزرگان بغداد تو را انتخاب کرده اند چگونه است که تو قبول نمی کنی !

بهلول جواب داد : من از اوضاع و احوال خودم بیشتر اطلاع دارم و این سخن یا راست است یا دروغ
اگر راست است که من به دلیلی که گفتم شایسته این مقام نیستم و اگر هم دروغ باشد که شخص دروغگو صلاحیت قضاوت کردن ندارد !

هارون الرشید اصرار فراوان کرد و بهلول در خواست کرد یک روز به او مهلت دهند تا فکر کند
فردا صبح اول طلوع بهلول بر چوبی نشست و در خیابان ها فریاد می زد اسبم رم کرده بروید کنار تا زیر سمش گرفتار نشده اید

مردم گفتند : بهلول دیوانه شده است !
خبر دیوانگی بهلول به خلیفه عباسی رسید !

هارون الرشید لبخند تلخی زد و گفت : او دیوانه نشده است او بخاطر حفظ دینش از دست ما فرار کرده تا در حقوق مردم دخالتی نداشته باشد !
حتی زمانی که از غذای خلیفه برای او می آورند می گفت : این غذا را به سگ ها بدهید بخورند حتی اگر آنها هم بفهمند مال خلیفه است نخواهند خورد !




ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺗﺎﮐﺴﯽ و ﺍﺧﺘﻼﺱ 3000 ﻣﻠﻴﺎﺭﺩﯼ
نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین 1394
بازدید : 432
نویسنده : story98

راننده تاکسی : برادر خانمم یه وام 6 میلیون تومنی میخواست بگیره مجبور شد ماشینش رو بذاره به عنوان وثیقه. بنده خدا الان خورده به مشکل دارند ماشینش رو مصادره میکنند. یه عده دزد دارند میلیارد میلیارد اختلاس میکنند کسی هم خبردار نمیشه اون وقت این جوون رو ببین چجوری سر میدوونند !

مسافر : نوش جونش !
راننده : (نگاه متعجب) نوش جون کی ؟
مسافر : نوش جون کسی که 3000 میلیارد تومن خورده
راننده : (با لحن عصبی آمیخته به تمسخر) نکنه اون بابا فامیل شما بوده ؟
مسافر : نه ! فامیل من نبوده اما یکی بوده مثل همین مردم . مثل شما! مگه این یارو از مریخ اومده اختلاس کرده ؟ یا اون مدیر بانک از اورانوس به ریاست رسیده بوده ؟
راننده : نه آقا جان اونا از ما بهترون اند. من برای یک جفت لاستیک باید 3 روز برم تعاونی اون وقت اون 3000 میلیارد تومن رو میخوره یه آبم روش !
مسافر : خب آقا جان راضی نیست نخر! لاستیک نخر ...
راننده : (با صدای بلند) چرا نامربوط میگی مرد حسابی؟ مجبورم بخرم ! لاستیک نخرم پس چجوری با ماشین کار کنم ؟
مسافر : وقتی شما که دستت به هیچ جا بند نیست و یه راننده عادی هستی وقتی میبینی بارندگی شده و مسافر مجبوره زود برسه به مقصد میای ماشینی که باید تو خط کار کنه رو دربست میکنی ...
راننده پرید وسط حرف طرف که : آقا راضی نبودی سوار نمیشدی !
مسافر : (با خونسردی) میبینی ؟ من الان دقیقا حال تو رو دارم وقتی داشتی لاستیک ماشین میخردی. مرد حسابی فکر کردی ما که الان سوار ماشین تو شدیم و 3 برابر کرایه رو داریم میدیم راضی هستیم ؟ ما هم مجبوریم سوار شیم ! وقتی تو به عنوان یه شهروند عادی اینجوری سواستفاده میکنی از مدیر یه بانک که میلیاردها تومن سرمایه زیر دستشه چه انتظاری داری ؟ اون هم یکی مثل تو در مقیاس بالاتر.

راننده آچمز شده بود و سرش تو فرمون بود ...
مسافر که حالا کاملا دست بالا رو داشت با خونسردی ادامه داد : دزدی دزدیه ... البته منظورم با شما نیستا ولی خداوکیلی چنددرصد از مردم ما اون کاری که بهشون سپرده شده رو خوب انجام میدن که انتظار دارند یه مدیر بانک کارش رو خوب انجام بده ؟ منتهی وقتی اونا وجدان کاری ندارند کسی بویی نمیبره اما گندکاری یه مدیر بانک رو همه میفهمند. برادر من تو خودت رو اصلاح کن تا اون مدیر بانک جرات همچین خلافی رو نداشته باشه

راننده که گوشاش تو اون هوای سرد از شدت خجالت حسابی سرخ شده بود گفت : چی بگم والا !
من اولین نفری بودم که تو مسیر باید پیاده میشدم و طبیعتا طبق قرار اجباری با راننده باید 1500 تومن کرایه میدادم. وقتی خواستم پیاده شم یه اسکناس 2000 تومنی به راننده دادم. راننده گفت 50 تومنی دارید ؟ با تعجب گفتم بله دارم و دست کردم تو کیفم و یه سکه 50 تومنی به راننده دادم . راننده هم یک اسکناس 1000 تومنی و یک اسکناس 500 تومنی بهم برگردوند و گفت : به سلامت !

همونطور که با نگاهم تاکسی رو که تو هوای بارونی مه آلود حرکت میکرد رو دنبال میکردم چترم رو باز کردم و پولا رو تو کیفم گذاشتم ... آروم شروع کردم به قدم زدن و با خودم فکر میکردم یعنی من هم باید خودم رو اصلاح کنم ...




ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎپ
نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین 1394
بازدید : 463
نویسنده : story98

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید .همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
از سکوت خوششون نمیومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .
بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .
تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .
چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو .
احساس کرد همه چیش به هم ریخته .
دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .
و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد .
یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه .
....شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید .
با همون مانتوی سفید
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن .
و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .
دیگه نمی تونست چشماشو ببنده .به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد .
شب های متوالی همین طور گذشت .
هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی این براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نیومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگین بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت .
سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گریه دختر رو ببینه .
چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چیشو از دست داده بود .
زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
یه جور بغض بسته سخت
یه نوع احساسی که نمی شناخت
یه حس زیر پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
یک ماه ازش بی خبر بود .
یک ماه که براش یک سال گذشت .
هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط یه بار دیگه
دیدن اون دختر بود .
یه بار نه ... برای همیشه .
اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجایی آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن .
و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد .
یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمی اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل همیشه
فقط برای اون زد
اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه
پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره
دختر می خندید
پسر می خندید
و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسیقی
بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد .




ﻧﺠﺲ ﺗﺮﻳﻦ ﭼﻴﺰ ﻫﺎ
نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین 1394
بازدید : 470
نویسنده : story98

نجس‌ترین چیزها

ﺍﺭﺳﺎﻟﯽ ﺍﺯ: ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺪﺍﻳﺖ
25 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﻣﺸﻬﺪ

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می‌آید که نجس‌ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مأمور می‌کند که برود و این نجس‌ترین نجس‌ها را پیدا کند. پادشاه می‌گوید تمام تاج و تخت خود را به کسی که جواب را بداند می‌بخشد. وزیر هم عازم سفر می‌شود و پس از یک سال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که نجس‌ترین چیز مدفوع آدمیزاد اشرف است. عازم دیار خود می‌شود. در نزدیکی‌های شهر چوپانی را می‌بیند و به خود می گوید از او هم سؤال کند شاید جواب تازه‌ای داشت. بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید: «من جواب را می دانم اما یک شرط دارد.»
وزیر نشنیده شرط را می‌پذیرد. چوپان هم می گوید: «تو باید مدفوع خودت را بخوری.»
وزیر آنچنان عصبانی می‌شود که می‌خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید: «تو می‌توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده‌ای غلط است. تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده‌ای نشنیدی من را بکش.»
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می‌کند و آن کار را انجام می‌دهد. سپس چوپان به او می گوید: «کثیف‌ترین و نجس‌ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می‌کردی نجس‌ترین است بخوری!»




ﺳﮓ ﺭﺍﺳﻠﻴﻦ
نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین 1394
بازدید : 721
نویسنده : story98

آرتور برادفورد ​
مترجم: هادى محمدزاده​

در خیابان ما، “راسلین” سگش را در قفسی که با توری سیمی حصار بندی شده بود نگهداری می کرد. سگ مو کوتاه بود و چشم دریده و پر جنب و جوش و همواره در محدوده ی جلوی قفس کثیفش می نشست هر روز که می خواستم از خانه به سمت شهر، حرکت کنم مجبور بودم از جلوی سگِ “راسلین” عبور کنم. ”راسلین” به من هشدار داده بود که با سگش پنجه در پنجه نیفکنم. "و تأکید کرده بود که او حیوانی قلمرو دار است.​

یک روز عصر، کنار قفس زانو زده و به چشمهای سگِ “راسلین”، زل زدم. سگ مات و مبهوت به من خیره شد. ​

بزودی خود را در حال گفتگو با او یافتم.
- سلام حالت چطور است؟​

بی تفاوتی اش نشان می داد که از آمدن من به آنجا خشنود است. به نظر می رسید که در گذشته با او بسیار بد رفتاری شده است و حالا به کمی محبت احتیاج داشت دستم را از سوراخهای توری قفس رد کردم، به آنها لیسی زد انگار از این رابطة دوستانه خوشش آمده بود. دست دیگرم را پیش آوردم و موهای خزه ای و نرمش را نوازش کردم
- تو سگ خوبی هستی !​

یک لحظه شنیدم که گفت:
" به من اجازه بده بیرون بیایم، "​

- چی ؟​

سگِ “راسلین” به من خیره شد دوباره پرسیدم
- تو چی گفتی ؟​

زبانش را به طرف دماغش دواند و به کثافات مقابلش پنچه زد ​

- تو با من صحبت کردی ؟​

اما دیگر جوابی نشنیدم. طوری به من خیره شده بود که انگار می خواست با او هم دردی کنم. ​

قفسى که او را برای همیشه محبوس کرده بود جای خشنی بود. من باید او را پس از چند دقیقه دوباره به قفس بر می گرداندم بنابر این قفل چوبی قفس را باز کردم و به او اجازه ى بیرون آمدن دادم آهسته به جلو لیز خورد و به محیط بیرون قفس خیره شد سپس به سمت من آمد و گاز جانانه ای از ساق هایم گرفت. ​

- چخه !​

مرا رها کرد و فرار را بر قرار ترجیح داد. شوکه شده بودم. به خانه برگشتم و زخمی را که سگِ “راسلین”، برایم به ارمغان آورده بود، شستم. چهار سوراخ کوچک ایجاد شده بود که همان رد دندان ها بود. دو تای آن در قوزک پایم و دو تای دیگر، پشت نرمة ساقم. چه سگِ ناسپاسی! فکر کردم بهتر است به منزل “راسلین” سری بزنم و به او بگویم که سهوا اجازه داده ام سگش بیرون بیاید. ​

“راسلین” گفت :
شما نباید آن کار را انجام می دادید می دانم که حالا باید تمام خیابانها را ساعتها برای پیدا کردنش زیر پا بگذاریم اما این کار هم فایده ندارد. او پیدا کردنی نیست .​

به “راسلین” پیشنهاد دادم سگ جدیدی بخرد اما او گفت به پوندهایش خیلی بیش از این ها علاقه دارد. سرانجام از راسلین خداحافظی کردم و رفتم. شب هنگام وقتى که در رختخواب قرار گرفتم، خواب های سگِ “راسلین” به سراغم آمد. او مثل انسانی لباس پوشیده بود و روی پاهای عقبی اش راه می رفت. گاهى در لباس کار ساده ای ظاهر می شد و گاهی هم در لباس هایی که از خوش سلیقگی اش حکایت داشت. گاهی هم در لباسهای دراز رسمی خواب. با اینکه او را صدا می زدم اصلا به من توجه نمی کرد، بالاخره وقتی که نگاهم کرد، راست راست تو چشم هایش خیره شده بودم که ناگهان از خواب پریدم. ​

نزدیکی های غروب بود و ساقهایم خارش گرفته و کمی هم بی حس شده بود. از تخت بیرون آمدم و آنچه دیدم سخت متعجبم کرد. کمی مو، درست بر جای زخمم رشد کرده بود. البته منظورم موهای ساده ای نیست که معمولا روی بدن انسانها می روید بلکه منظورم از مو، پرز و کرک جانوران است. پرپشت بود و نرم و قهوه ای. ​

به حمام رفتم و دوش گرفتم. تیغی برداشته و شروع به تراشیدن آن قسمت کردم. خیلی وقتم را گرفت چرا که موها انبوه بود و پشت سر هم تیغها را کند می کرد. بهتر دیدم که دکتر در مورد آن نظر بدهد. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زده و به سمت مرکز بهداشت به راه افتادم. خارش ساقهایم شروع شده بود. خم شدم و قسم تراشیده شده ى پوستم را لمس کردم. مو دوباره در همان قسمت روییده بود. با وارد شدن به مرکز بهداشت، منشی از من خواست که فرمهایی را پر کنم. تخته رسم گیره داری به من داد و خودش برای نشستن به گوشه ى دیگر اتاق رفت. باید به سؤالاتی پاسخ می دادم. حقیقتا ساق پایم، بد جوری خارش گرفته بود. پاچه ام را بالا کشیدم و متوجه شدم قوزک پایم همچنان دارد پر مو می شود. موهای قهوه ای داشتند از میان جوراب بیرون میزدند و پایم را سوزن سوزن می کردند. ​

روی فرمی که منشی به من داده بود نوشته بود:
لطفا علت آمدنتان را به اینجا بیان کنید. "​

زیر آن نوشتم
"سگی مرا گاز گرفته و حالا موهای زیادی، بر جای زخم رشد کرده است. . . "​

چند ثانیه ای به کلمات نگاه کردم. سپس نگاهم به پشت دستهایم افتاد آنها نیز حالا داشتند پر مو می شدند. تمام بدنم شروع به خارش کرده بود به گونه ای که خودکار از دستم افتاد. به سرعت از درمانگاه بیرون دویدم و سعی کردم هیچ کس از موضوع مطلع نشود. راه محله ى خودمان را پیش گرفتم. به سمت منزل “راسلین” رفتم و در زدم، اما خانه نبود. عصبانی، جلوی ایوان منزلش نشستم و منتظر شدم. . چند ساعت گذشته بود و رفته رفته احساس خواب داشت به من دست می داد. هوا هم کم کم داشت تاریک می شد و “راسلین” هنوز باز نگشته بود. بنابراین، همانجا دراز کشیدم. موها همچنان پرپشت تر و پر پشت تر می شدند و بر ناراحتی ام بیشتر می افزودند. ناگهان احساس کردم زبانی نوک انگشتانم را لیس می زند. سگِ “راسلین” بود. ​

چخه ! باز اینجا پیدات شد؟​

سگ با دقت به من خیره شد. چندی بعد احساس کردم پوشش نرمی همچون پرزهای هلو، روی صورتم افتاده است. سگِ “راسلین”، پنجه هایش را بر زانوانم قرارداد و پوزه ى درازش را نزدیک کرد احساس کردم دارد می بوسدم. بلند شدم و شروع به نوازش موهایش کردم. ناگهان سگ در بازوانم شروع به بزرگ شدن کرد. پاهای استخوانی اش پر از گوشت شد و پوزه ى درازش تحلیل رفت. دندانهای تیزش، همچون مکعبهای سفید کوچکی شروع به ذوب شدن نمود و گوش های نرمش مثل گوشهای انسان گرد شد. ​

احساس کردم دارم انسانی را در مقابلم می بینم. بله او قطعا یک انسان بود. دهانش را پاک کرد و سرفه ای سر داد. و گفت:
متشکرم ​

با حقارت به دستان پشمالویم نگاه کردم آنها حالا پنجه دار و چروک شده بودند زبانم به سختی می توانست در دهانم جا بگیرد. و به دشواری قادر بودم کلمات را ادا کنم ​

سری تکان داد و به آرامی موهایم را نوازش کرد. قلّاده ای دور گردنم بست و مرا به سمت پله های ایوان هدایت کرد. حالا روی چهار دست و پا راه می رفتم. راهمان را از میان حیاط کثیف “راسلین” پی گرفتیم به سمت قفسی که با توری های سیمی محصور شده بود هدایتم کرد. دوباره روی موهایم آرام دست کشید و گفت:
برای چندمین بار می گویم که ازت متشکرم! ​

سپس همان جا مرا با یک کاسه خشک و خالی از آب رها کرد. ​

صبح، که “راسلین” آمد، کاسه ام را از آب پر کرد و به صورتی خودمانی گوشهایم را مالش داد. از اینکه کنجکاو نبود که بداند کیستم شگفت زده شده بودم. دویدم و بلند بلند پارس کردم و همچنان که دور می شد سعی می کردم به او بفهمانم که چه اتفاقی افتاده است. به هوا می جهیدم و پنجه های گل آلودم را بر ساقهایش می کشیدم. این همه ی آن چیزی بود که می توانستم انجام دهم. ”راسلین” لبخندی زد و خاکها را از شلوارش تکاند. آیا من همان سگِ پیر او بودم ؟​

رو به من کرد و گفت :
دوباره باز به ات سر می زنم. ​

رفت و در قفس را به رویم بست .​

او حالا هر روز به من غذا می دهد و همیشه همینکه می بینم به سمتم می آید خوشحال می شوم. خیلی خوشحال می شدم اگر می شد روزی شما را هم می دیدم و با هم بازی می کردیم.




23 ﻓﺮﻭﺭﺩﻳﻦ، ﺭﻭﺯ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﭘﺰﺷﮏ
نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین 1394
بازدید : 444
نویسنده : story98

ﺭﻭﺯ ﺩﻧﺪﺍن ﭘﺰﺷﮏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﺪﺍن ﭘﺰﺷﮑﺎﻥ ﻏﻴﻮﺭ و ﺯﺣﻤﺘﮑﺶ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺗﺒﺮﻳﮏ ﻋﺮﺽ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ. 




soldier ( ﺳﺮﺑﺎﺯ )
نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین 1394
بازدید : 433
نویسنده : story98


Soldier
سرباز

Fred was a young soldier in a big camp. During the week they always worked very hard, but it was Saturday, and all the young soldiers were free, so their officer said to them, 'You can go into the town this afternoon, but first I'm going to inspect you.’

فرد سرباز جواني در يك پادگان بزرگ بود. آن‌ها هميشه در طول هفته خيلي سخت كار مي‌كردند، اما آن روز شنبه بود، و همه‌ي سربازان آزاد بودند، بنابراين افسرشان به آن‌ها گفت: امروز بعدازظهر شما مي‌توانيد به داخل شهر برويد، اما اول مي‌خواهم از شما بازديد كنم.

Fred came to the officer, and the officer said to him, 'Your hair's very long. Go to the barber and then come back to me again.

فرد به سوي افسر رفت، و افسر به او گفت: موهاي شما بسيار بلند است، به آرايش‌گاه برو و دوباره پيش من برگرد.

Fred ran to the barber's shop, but it was closed because it was Saturday. Fred was very sad for a few minutes, but then he smiled and went back to the officer.

فرد به آرايش‌گاه رفت، ولي بسته بود چون آن روز شنبه بود. فرد براي چند دقيقه ناراحت شد، اما بعد خنديد، و به سوي افسر برگشت.

'Are my boots clean now, sir?' he asked. The officer did not look at Fred's hair.

او (فرد) پرسيد: قربان، اكنون پوتين‌هايم تميز شدند. افسر به مو‌هاي فرد نگاه نكرد.

He looked at his boots and said, 'Yes, they're much better now. You can go out. And next week, first clean your boots, and then come to me!'

او به پوتين‌‌هاي فرد نگاه كرد و گفت: بله، خيلي بهتر شدند. شما مي‌تواني بروي. و هفته‌ي بعد اول پوتين‌هاي خود را تميز كن و بعد از آن پيش من بيا!




ﺁﺭﺍﻳﺸﮕﺮ و ﺧﺪﺍ
نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین 1394
بازدید : 471
نویسنده : story98

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.




ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺩﻋﺎ ﮐﻨﻨﺪﻩ
نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین 1394
بازدید : 864
نویسنده : story98

این داستان واقعی است و به اواخر قرن 15 بر می گردد.در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.

یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد...

آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود.

در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود. وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از 4 سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت:

آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت میکنم. تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...

بیش از 450 سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری میشود.

یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا کننده" نامیدند.این اثر خارق العاده را مشاهده کنید.

اندیشه کنید و به خاطر بسپارید که مسلما رویاهای ما با حمایت دیگران تحقق می یابند.




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران